نسرین بصیری
 
Sunday، June 28، 2009
"ندا در آغوش من جان داد"
اشپیگل آنلاین - حسنین کاظم
برگردان نسرین بصیری
مردی که به ندا،کمک می کرد که بود ؟
ویدئوی جان باختن ندا مردمان سراسر دنیا را تکان داد. پائولو کوئلیو (نویسنده) وقتی پزشگی را دید که بر بالین ندا زانو زده ، دوست خود را باز شناخت و پس از گذشت چند ساعت نگرانی و ترس و لرز عاقبت از سرنوشت غم انگیز وی با خبر شد
پائولو کوئلیو عاشق اینترنت است . این نویسندۀ برزیلی که کتاب هایش در زمرۀ پرفروش ترین کتاب ها هستند می گوید که هر روز چند ساعتی را در اینترنت سیر می کند. خبر ها را می خواند، داستان می خواند و افکارش را در وبلاگ خود منتشر می کند و چند تا از کتاب هایش را هم به رغم اینکه باعث خشنودی ناشرش نیست! بطور مجانی برای دانلود کردن در اینترنت گذاشته است.

حجازی سمت راست در عکس دیده می شود. او مشغول کمک رسانی نا فرجام برای نجات جان نداست

به این ترتیب پائولو دو کوئلیو یکشنبه شب دیر وقت به ویدئوی ندا آقا سلطان بر می خورد . این دانشجوی رشتۀ موسیقی در تهران علیه حکومت رئیس جمهور ایران محمود احمدی نژاد اعتراض می کرده، علیه نارسایی هایی در امر انتخاب مجدد وی و علیه خشونت نیرو های شبه نظامی که تظاهر کنندگان را سر کوب می کردند . کوئلیو از دیدن تصاویر هولناک زن جوان که بر اثر گلوله ای که به او اصابت می کند از پای در می آید ، در هم می شکند. زن همانطور که به دوربین چشم دوخته خون از دهان و دماغش خارج می شود. در همین حال دو مرد کوشش می کنند تا به وی کمک کنند. این تصاویر در تمام دنیا پخش می شود و ندا تبدیل می شود به صدای اعتراض ایرانیان و سمبل مقاومت مردم ایران.


ندا آقاسلطان ، محمود احمدی نژاد، پائولو کوئلیو

کوئلیو در این فیلم چیزی می بیند که آرامش را از وی سلب می کند. این مردی که پیراهن سفید به تن دارد و کنار زنی که دارد از دنیا می رود زانو زده و کوشش می کند به وی کمک کند کیست؟ قیافه اش برای او آشنا نیست ؟ این همان دوست پزشگش آرش نیست ؟ همان که با خانواده خود در بریتانیا زندگی می کند؟ خدای من این مرد در این اوضاع تو ایران چکار می کند؟
کوئلیو یکشنبه شب یک ایمیل سربسته و با ایما و اشاره برایش می نویسد. نمی خواهد دوستش را به خطر بیاندازد:
آرش عزیز اگر آنچه می بینم و می خوانم واقعیت داشته باشد من باید بدانم تو الان کجا هستی. آنوقت تکلیف خودم را می دانم، البته بشرط اینکه مرا راهنمایی کنی.
با مهر
پائولو
آرش چند ساعت بعد به وی پاسخ می دهد.
پائولوی عزیز
من الان در تهرانم . ویدئوی قتل ندا را دوست من گرفته است. تو می توانی مرا د راین فیلم ببینی. من همان پزشگی هستم که کوشش می کند او را نجات بدهد اما موفق نمی شود.
او در آغوش من جان داد. الان که دارم این نامه را می نویسم چشمانم اشکبار است . لطفا نام مرا نبر. من بزودی با جزئیات بیشتری خبرت می کنم
کوئلیو در وبلاگ خود ویدئوی ندای در حال جان دادن و ایمیل هایی که نوشته شده و پاسخ آنرا منتشر می کند
حالا کوئلیو حسابی نگران است چون وقتی به شماره تلفن همراه دوستش آرش زنگ می زند یک باصطلاح ژورنالیست سی ان ان خودش را معرفی می کند.

ندا قهرمان ایرانیان جوان است



عصر دوشنبه کوئلیو دوباره برای دوستش آرش پیامی می نویسد که بشدت نگران امنیت دوستش است و از دوستش مصرا می خواهد : " تو باید به این ایمیل پاسخ بدهی و بگویی آیا حالت خوب است یا نه ؟" از این گذشته برای اینکه بداند واقعا این خود آرش است که پاسخ ایمیل را می دهد از او می خواهد تا نام دوست مشترکی که ژانویه 2001 با هم جشن گرفته بودند را برایش بنویسد.
کوئلیو می نویسد اگر آرش جواب ندهد نام او را به پلیس خواهد داد تا " به این ترتیب از تو محافظت کنم" زیرا دیده شدن از جانب افکار عمومی در این برهه از زمان تنها تدبیر موثر است برای حفظ تو . پزشگ شب سه شنبه پاسخ می دهد ، فعلا حالش خوب است، اما در حال حاضرنزد خانوادۀ زندگی نمی کند . آرش نام دوست مشترک شان را هم ذکر کرد: فریدریک
او در خبر دیگری که از خود می دهد می نویسد قرار است که وی روز چهارشنبه صبح ایران را به قصد انگلیس ترک کند و اضافه می کند " در صورتی که ساعت 2 بعد از ظهر به لند ن نرسم ، حتما یک اتفاقی برای من افتاده است. آرش تاکید می کند "تا آنزمان صبر کن!" . بعد شماره تلفن و ایمیل همسر و پسرش را می نویسد : " در صورتی که اتفاقی برای من بیفتد لطفا هوایشان را داشته باش . اینها تنها هستد و جز تو کسی را تو این دنیا ندارند." آرش همچنین می نویسد دوستی کوئولیو برای او باعث افتخار است "

کوئولیو در وبلاگدش می نویسد، حالا روزنامه نگار برزیلی که آشنای اوست هم سوال کرده که آیا کسی که توی این ویدئو است واقعا آرش است یا خیر. کوئولیو برایش می نویسد ، این درست است! کسی که روی ندا خم شده آرش است اما از وی می خواهد فعلا نام او را پیش خودش نکهدارد.

خبر آرامبخش را کوئلیو روز چهارشنبه دریافت می کند.
ساعت 55: 13 کوئلیو فقط یک جمله در وبلاگش می نویسد: " آرش به فرودگاه لندن وارد شد "

چند روز بعد خود آرش به افکار عمومی مراجعه می کند و هویت خود را آشکار می کند. آرش حجازی38 ساله پزشگ ، ساکن انگلیس . او با بی بی سی مصاحبه می کند و از تجربیات هولناک خود در ایران سخن می گوید :
در خیابان سر و صدا می شنود و به همین خاطر بیرون می رود و داخل جمعی می شود که ندا هم در آنجا بوده است . او فقط چند متری با حجازی فاصله داشته. حجازی صدا را می شنود. از دوستش می پرسد " تیر بود؟!" دوستش او را آرام می کند. نه ! اینها فقط فشنگ های ساچمه ای بکار می برند . پزشگ رویش را بر می گرداند و می بیند از بالاتنۀ یک زن جوان خون بیرون می زند " زن پائین را نگاه کرد ، بعد رفته رفته از هوش رفت و از پا در آمد"
پزشک کمک های اولیه را انجام می دهد. " احتمالا از ناحیۀ آئورت یا ریه آسیب دیده بود" و در طول مدتی کمتر از یک دقیقه از دنیا می رود . در این حال مرد دیگری که کنار او زانو زده بود شروع می کند به شیون : " بچه ام ! بچه ام ! " بعد معلوم می شود که او معلم موسیقی ندا بوده است.
هنگامی که حجازی به خانۀ خود در تهران باز می گردد ، خاموش می ماند. خویشاوندانش می دانند که اتفاقی رخ داده است ، حجازی آشفته و پریشان بنظر می رسد، اما نمی خواهد حرفی بزند. شب وقتی تصاویر ندای در حال مرگ را در تلوزیون نمایش می دهند ، حجازی مرد پیراهن سفید را نشان می دهد و می گوید: " این منم! " خانواده شوکه می شود. حجازی می گوید " ممکن بود من هم کشته می شدم !"
لینک مقاله به زبان اصلی -آلمانی
نقل کامل مطلب بالا برای همۀ رسانه ها، حتی بدون ذکر ماخذ و اجازۀ من آزاد است


این هم یک عکس ظاهرا قدیمی تر کوئلیو و حجازی است که در وبلاگ کوئلیو پیدا کردم!

posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ 2:35 PM   1 comments
Sunday، June 21، 2009
اگر می خواهید زنده بمانید
ایمیل تهدید آمیزی دریافت کردم به فینگلیسی از
abasdalir@gmail.com
که در آن آمده است:
خانم بصیری
این میل را برای شما می زنیم چون ظاهرا انسان فهمیده تری هستید نسبت به همسرتان
این میل را می زنیم چون شمارۀ منزل :
شمارۀ تلفن منزل ما ذکرشده
و شمارۀ همراهتان
شمارۀ همراه ذکر شده
جواب نمی داد. وگرنه ابایی نداریم از تماس با شما.
توجه کنید که ما برای حفظ کشور و انقلاب و مملکت دلیرمان از هیچ چیزی فروگذار نخواهیم کرد.

خانم بصیری ما کاملا و به دقت از هر آنچه که همسرتان انجام می دهند آگاهیم، ما می دانیم که وی به همراه سازمان های جاسوسی بیگانه دارد به همراهی مشتی خود فروخته این روز ها برای بر هم زدن نظم و امنیت در کشور تلاش می کند. ما می دانیم که وی آنقدر رذل و خود فروش شده است که با خانواده اش هم ارتباط ندارد . پس فقط می مانید شما!
برای همین هم خطابمان با شماست
اگر به سلامت خود و دخترتان علاقه دارید
اگر می خواهید اموالتان درایران سلامت باشد
اگر نمی خواهید که خانه و کاشانه تان به آتش کشیده شود
اگر می خواهید امیر فرشاد ابراهیمی زنده برگردد
اگر می خواهید همچنان خودتان زنده بمانید

ایشان را اندرز دهید و هشدار دهید دست از اینگونه اعمال بردارد و به زندگی حقیر خود بپردازد.
ولسلام نامه تمام
(اگر به پلیس و دیگر افراد حتی به امیر فرشاد ابراهیمی از این ایمیل حرفی به میان آورید خود دانید)

هموطن ،
من تا به امروز تنها کار هایی را انجام داده ام که بنظرم درست و اخلاقی و انسان دوستانه است . از هیچکس هم حرف شنوی ندارم و دستور نمی گیرم . بنا بر این تهدید فایده ندارد و بیخود وقت خودتان را تلف نکنید که به چه کسی حرفی را بزنم و به چه کسی نزنم .اگر دوست دارید مرا بکشید قدم رنجه بفرمائید. اگر درست حدس زده باشم شما از سازمان اطلاعات ایران با من تماس می گیرید . بنا بر این تمرین و سابقه آدمکشی هم دارید. اما گمان نمی کنم اینکار را بکنید چون دادگاه عالی آلمان پشت دست شما را داغ کرده تا دیگر از اینکار ها نکنید. البته کاملا هم بعید نمی دانم در این شرایط که مستاصل هستید بدون در نظر گرفتن عواقب کار در صدد انتقام گیری بر آئید . باکی نیست. کار آخر را اول بکنید و چانه نزنید. من شما و حکومت اسلامی را غیر انسانی و آدمکش می دانم . تصویر هایی که دیده ام در این روز ها آتشم می زند. اما خشونت دوست ندارم و کینه ای نیستم . شما هم کینه را کنار بگذارید و به زبان آدمیزاد با من و با مردم حرف بزنید.
من در مورد امیر فرشاد ابراهیمی حرفی با شما ندارم. ایشان انسان مستقلی هستند و من نه وکیل مدافع ایشان هستم، نه در حزب سیاسی کار می کنم و رهبر حزب هستم که به ایشان دستور سازمانی بدهم و نه نیازی می بینم که در حضور شما در مورد کار های خوب و بدی که می کنند داوری کنم. بنا بر این اگر با ایشان حرفی دارید مستقیما با خودشان حرف بزنید.
اما از آنجائیکه من اهل گفت و گو هستم ، حتی با شیطان ... و اعتقاد ندارم که انسان هایی که مثل من فکر نمی کنند و یا خشونت می کنند را باید سر برید ، با شما حرف می زنم. به شما می گویم وای بحال مملکتی که آدم بقول شما "حقیری" مثل امیر فرشاد ابراهیمی بتواند از راه دور مردمش را"گول بزند". بعد هم امیر فرشاد ابراهیمی چکاره است که بتواند کشور را به آشوب بکشاند؟ مردم به کس دیگری رای داده اند. به جانبداران ولی فقیه و نظام خودتان و عزیز کردۀ امام خمینی شما.
مردمی هم که حی و حاضرند و می بینند که رای هاشان حتی به کسی که در چارچوب همین نظام حرکت می کند، به هیچ حساب می شود بر آشفته می شوند و به خیابان می ریزند. تقلب و تحقیر را حتی به قیمت جانشان بر نمی تابند. این چه ربطی به آقای ابراهیمی دارد که از اول انتخابات را تحریم کرده بود.
در مورد فعالیت های آقای ابراهیمی هیچ حرفی نمی توانم به شما بزنم مگر اینکه ایشان ژورنالیست و وبلاگ نویس است و من شاهد بودم تمام مدتی که تصویر تظاهرات و واکنش این حکومت خون و جنون را می دید به پهنای صورتش اشک می ریخت. و باز می دانم که جاسوس ها در برابر "خدمات ارزنده " و حتی در برابر "خدمات غیر ارزنده ای" که انجام می دهند مبالغی دریافت می کنند. و من اگر هیچ از فعالیت های ایشان سر در نیاورم در این یک فقره جاسوسی اطمینان دارم که اشتباه می کنید و در آمد ایشان محدود است به مختصر پولی که در فاصله های نامعین برای روزنامه های غیر ایرانی می نویسند که این مبلغ جوابگوی مخارج ایاب و ذهاب و سیگار ایشان هم نیست. البته شاید ایشان برای کشور های فقیری مثل اتیوپی و بنگلادش جاسوسی می کنند!!!!
رو در روی ملت نایستید و خود را بی آبرو تر از آنچه هستید نکنید. شاه صدای ملت را شنید. گوش هاتان را خوب بازکنید.
یکشنبه 21 جون 2009
نسرین بصیری
پی نوشت
در اینجا می گویم من روزنامه نگارم و در اینجا می توانم به شکل موثر تری از جنبش مردمی در ایران حمایت کنم و قصد بازگشت به ایران را ندارم. چون شایعاتی شنیدم که می خواهند مرا به زور به ایران بازگردانند. این حرف ها و تهدید را جدی نمی گیرم و با وجود این درست تر می دانم آگاهی رسانی کنم
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ 9:58 PM   6 comments
Wednesday، June 17، 2009
هالۀ نور
خیلی خسته ام . شب ها بیشتر از دو سه ساعت نمی خوابم . روز ها کار می کنم و هر وقت تلفنم روشن است دوستان و همکاران روزنامه نگارم با تلفن و پیامک و سوالات گوناگون سوراخ سوراخم می کنند. کسی را تو ایران می شناسی که آلمانی بلد باشد؟ به خبر نگار ما اجازۀ کار نمی دهند و می خواهیم با کسی که در ایران است مصاحبه کنیم. چند سال است آلمان زندگی می کنی ؟ خانواده ات ایرانند؟ میشه بگویی الان چه احساسی داری ؟ تو رو خدا اگر جایی تظاهراتی بود ما را خبر کن . روانشناسی که پارسال تو رادیو باهاش مصاحبه کردید مطبش کجاست؟ برنامۀ دو تلوزیون آلمان همین الان برنامۀ چرتی پخش کرده . "ایران شناس" پتر شولاتور آمده گفته رای ها درست است و اشگال کار اینجاست که خبر نگاران آلمانی فقط رفتند شمال شهر تهران گزارش تهیه کردند و احمدی نژاد در دهات طرفدار دارد و عده ای بااحمدی نژاد مخالفند چون با فساد و رانت خواری مبارزه می کند. یا "دارند تو ایران دانشجو ها را می کشند! نمی شود کاری کرد؟ " تظاهرات کجاست؟" "ساعت چنده؟ " "چه کسی برگزار ش کرده؟" " میشه شمارۀ تو را به فلانی بدهم چند تا سوال داره... "
امشب باید برای یکی از مجلات آلمانی کاری انجام بدهم و برای اینکار لازم است که حتما چند جا به ایران زنگ بزنم. برنامۀ کوچه برلین را هم باید ضبط کنم. باز امشب را باید تا صبح بیدار باشم. به خودم می گویم اطلاع رسانی واجب تر است از تظاهرات کردن . بنشین تلفن بزن ایران و تدارک گزارشی را ببین که قرار است تا دو سه روز دیگر آمادۀ چاپ شود . هر کاری می کنم و هرچه عقلم نهیب می زند دلم آرام نمی گیرد . می دانم خیابان را برای تظاهرات بسته اند . بنا بر این دوچرخه را بر می دارم و بسوی آدناوئر پلاتس پا می زنم . نزدیک جمع که می رسم سه نفر را می بینم که یکی شان از جانبداران سر شناس و سفت و سخت سازمان مجاهدین خلق است . راستش خوشحال می شوم. فکر می کنم حالا دیگر همه با هم آشتی هستند و با هم راه می روند . تو دلم گفتم چه خوب این آقا که قلدری می کند و مرا به کنفرانس مطبوعاتی سازمان شان راه نمی دهد ، حالا که همه یکپارچه شدند بلند شده آمده تظاهرات . در چند ثانیه این فکر ها از مغزم می گذرد و به صورتش نگاه می کنم تا شاید به پاس این حرکت زیبای مردم ایران، امروز بشود بجای رو گردانی با هم سلام و علیکی بکنیم. آقای "م " هم به من نگاه می کند. نزدیک است سری تکان بدهم که می بینم داد می زند "مرگ بر اصلاح طلب!" بجای اینکه ناراحت بشوم از این صحنه که بنظرم خیلی کمدی می آید خنده ام می گیرد. در ضمن متوجه شدم که قصد این "آقازاده" ها شرکت در انتخابات نیست و فقط به قصد فضولی به این مکان آمده اند. به میان جمعیت می روم . باورم نمی شود که در شهر برلین اینهمه ایرانی یکجا جمع شوند . برای کنسرت سیما بینا و داریوش هم اینهمه جمعیت گرد هم نمی آید. در درجۀ اول نگرانی همگانی است برای هموطنانمان در ایران که مردم را به خیابان ها می کشاند. دلیل دوم این است که این بار نسل دومی ها پرچم را به دست گرفته اند . تظاهرات روز یکشنبه در برابر سفارت و تظاهرات روز سه شنبه که باز هم وسیع تر بود در مرکز شهر برلین، را همین جوان تر ها بدون دخالت نسل پیشین و البته با پشتیبانی های کناری ایشان برگزار کرده بودند . خانمی زیبا رو و کوتاه قد که از قدیم می شناختم به من می گوید از این تظاهرات خبر نداشته و دخترش به او خبر داده و گفته حتما باید بیاید. آشنای دیگری جلو آمد و دخترش را که وقتی خیلی بچه بود دیده بودم با افتخار نشان داد و گفت تظاهرات امروز را اینها سازمان داده اند. یکی از دانشجویان که تا بحال او را با کراوات ندیده بودم کراوات سبز رنگی زده بود و جولان می داد. دیگری که خاکی تر بود تی شرت سبز رنگی پوشیده بود کاهی بالای جدول نسبتا بلند خیابان می رفت و از آن بالا شعار می داد "رای ما را دزدیده به رای ما پز میده" و " هالۀ نور رو دیده رای ما رو ندیده" و دستمال سبز رنگی را در هوا تکان می داد . گاهی هم مثل شو من ها می گفت "نشنیدم!" تا جمعیت بلند تر تکرار کند. یک ماشین که دو بلند گوی بزرگ بالایش نصب کرده بودند میان جمعیت قدم آهسته راه می رفت. گاهی از بلند گو ها "یار دبستانی" پخش می شد و گاهی " ای ایران و گاهی زنی یا مردی شعاری می داد تا جمعیت تکرار کند یا سر اومد زمستان را پخش کند تا جمعیت را هم آوا کند. دختری بازیگر که فارسی را با لهجه حرف می زند با دوست پسرش و سگ کوچکی که بغل گرفته بود راه می رفت . چند زن ایرانی دیگر هم با همسران آلمانی خود در میان جمع بودند. سه چهار خانم بسیار لوکس با لباس های گرانقیمت و موهای مش شده و گوشواره های بلند انگار مادرانی بودند که دیروز از ایران رسیده اند. چند مرد موقر و موسفید را میان جمعیت شناختم. پرفسور رحمان زاده جراح سر شناس ایرانی در بخش اورتوپدی دکتر فهیمی که سالهاست یکی از کانون های پزشگان برلین را راه می برد . پزشگان و همسرانشان در میان جمع بودند. شاید بیش از سه چهارم جمعیت را هیچ جا ندیده بودم. فکر می کنم حتی به کنسرت های ایرانی هم نمی آیند. بعضی از آشنایان نزد من آمدند و گفتند این اولین باری است در عمرم که دارم تظاهرات می کنم. زنی زیبا رو که به تازگی چهل ساله شده گفت من امسال برای اولین بار در زندگی رای داده ام و برای اولین بار هم دارم تظاهرات می کنم. نزدیک آخر صف یک دختر بی حجاب و دوستش که شال سبزی را دور سر پیچیده بود با پرچم جمهوری اسلامی راه می رفتند. یا تازه این پرچم را بیرون کشیده بودند و یا هنوز اطرافیان متوجه شان نبودند. به ایشان تذکر دادم بهتر است پرچم شان را پائین بیاورند. چون امروز قرار نیست پرچم خاصی بالا برده شود. گفتم جمعیت به این بزرگی گرد هم آمده درست به این دلیل که هر کس پرچم خودش را بیرون نکشیده است. وگرنه یکی می آید پرچم شیر و خورشیدش را در می آورد یکی شعار سر نگونی بالا می برد. برای با هم راه رفتن باید رعایت کنیم. گفت عقیده ام است و عقیده هم آزاده. ما داریم برای دموکراسی راه می رویم. شما هم برو پرچم خودت را بیاور. بعد هم با ما حرف نزن ما رفتیم از رئیس پلیس پرسیدیم گفته اجازه دارید اینو دستتان بگیرید. گفته پرچم جمهوری اسلامی را بالا بردن جرم نیست. توضیح می دهم ؛ البته اجازه دارند دتستشان بگیرند اما نه تو این تظاهرات. این تظاهرات صاحب دارد و یک عده نشستند برای خودشان برنامه ریختند و تصمیماتی گرفتند تا این حرکت ادامه داشته باشد. دختر ها دائم حرف خودشان را تکرار می کردند دیدم استدلال فایده ای ندارد .جمعیت کلافه شده بود. آنها را بحال خودشان گذاشتم . حالا بقیه با ایشان کلنجار می روند . عاقبت هم به زبان خوش قائله پایان نگرفت . برنامه گزار به پلیس خبر داد و پلیس آمد و به دختر ها تذکر داد تا پرچم شان را جمع کنند.
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ 2:27 AM   1 comments
وبلاگ نسرین بصیری
یادداشتهای نسرین بصیری
تازه نوشته ها
آرشیو

روزنامه نگارم و مسئول برابری حقوق زنان هستم در دانشگاه هنر برلین . آرزوهایم خیلی بزرگ، توقعاتم متوسط و امکاناتم خیلی کوچک است. وبلاگ نمی نوشتم چون سرم شلوغ است و بیش از این رابطه نمی خواستم. وبلاگ می نویسم چون دوست دارم پراکنده هایم یکجا جمع شوند و هفت ماهه به دنیا آمده ام و گاهی عجله دارم حرف هایم زود به گوش مخاطبانم برسد

پیوندها
----------------------------------------





Powered by WebGozar

سیب