یکشنبه, آگوست ۲۲, ۲۰۱۰

خاوران جان می گیرد و کودکی می کند

3 نظرات

همه ساله در برلین نشستی بر گزار می شود به یاد از دست رفتگان شهریور 67 . گروهی جمع می شوند تا "خاطرات" و "خاوران" را جان تازه ای ببخشند . در این روز آتشی که شعله هایش بیست و دو سال است دل بازماندگان این واقعه را می سوزاند و ملتی را داغدار کرده است بار دیگر زبانه می کشد.

کشتار جمعی و یاد هایش ماندنی است. چه شمارشان کم باشد و چه زیاد. چه چند هزار و چه چند میلیون. چه یهودیان را شصت و اندی سال پیش در آلمان و لهستان راهی کوره های آدم سوزی کنند و چه بیست و اندی سال پیش گریبان دگر اندیشان را در ایران بگیرند که گناهشان این بوده ؛ مسلمان نبودند، نماز نمی خواندند و زیر بار زور نمی رفتند.

سال 67 چند هزار نفر در چند روز یا چند هفته از میان ما رفتند. چهار هزار ؟ شش هزار؟ کمتر ؟ یا بیشتر ؟ اما این چند هزار نفر جان باخته دست کم زندگی چهل هزار نفر از کسان خود را ویران و ملتی را داغدار کردند.

می توان در کوچه پس کوچه های غربت پشت بلند گو ها رفت و فریاد زد؛ "مرگ بر دیکتاتور!" ، "زنده باد آزادی!" و"زندانی سیاسی آزاد باید گردد!"

می شود در سالن های سر پوشیده یاد این افراد را زنده کرد. می شود مثل برخی از اصلاح طلبان نامدار و از همه جا بی خبر توجیه کرد که "اعدام شدگان مجاهدینی بودند که به ایران حمله برده بودند و هر که دم دستشان بود قلع و قمع کرده بودند و دولت وقت در یک اقدام عاجلانه از روی دستپاچگی اعدام شان کرده است" . می شود همانگونه که نفی کنندگان هلو کاست ادعا می کنند گفت: "چنین چیزی اصلا واقعیت نداشته است !" و از بیخ منکر نسل کشی شد. می شود نام جان باختگان را در توماری گرد آورد و آنرا در ورودی خانۀ فرهنگ های جهان یا بر صحنۀ تالاری آویخت و گفت: "اینها اعدام شدگان سال 67 هستند!" و تاکید کرد "بسیاری از ایشان متعلق به سازمان ها و گروه هایی بوده اند که هیچ جنگ مسلحانه ای علیه کشور و تمامیت ارضی ایران راه نیانداخته بودند و به دو سال، یا ده سال و 20 سال زندان محکوم بودند و چندین سال بوده که در زندان بسر می برده اند و اصلا فرصت جنگ افروزی و بکار بردن خشونت را در خارج از زندان نداشته اند. می شود گفت غلط می کنید مجاهدین را اعدام می کنید، گیریم هم که به یاری صدام حسین نبردی علیه ایران براه انداخته باشند . قوانین بین المللی می گوید که با اسیران جنگی چه باید کرد !

می شود گفت برخی از اینها بخاطر یک اعلامیه که در جیب شان پیدا شده بازداشت شده بودند و بعد در یک اقدام جمعی همه را اعدام کرده اند.

برخی از اعدام شدگان چندین و چند فرزند از خود بجای گذاشتند و چشم فرزندان برای دیدن پدران به در خشک شده است. می شود واکنش این کودکان را به هنگام شنیدن خبر مرگ پدر تصویر کرد . می شود گفت ، سعید کوچولو در غربت برلین وقتی خبر مرگ پدرش رضا عصمتی را می شنود زیر کاناپه پنهان می شود و تا مدتها مخفیگاهش را ترک نمی کند تا ناچار نشود بچشمان اشکبار تنها کسش ، یعنی مادرش نگاه کند. دیدن همین صحنۀ ساده، هنوز که هنوز است، 22 سال بعد از این واقعه، دلم را آشوب می کند و به چشمانم اشک می نشاند. رضا عصمتی که 20 سال محکومیت داشت و پنج شش سالی از زندانی بودنش می گذشت را هرگز ندیده بودم . فکر می کنم در این روز ها بازماندگان و دوستان و نزدیکان اعدام شده گان که هزاران خاطره از ایشان دارند چه حالی دارند و درد شان را چگونه تسکین می دهند ؟

به یاد دارم که سال 67 هنگام با خبر شدن از کشتار جمعی متوجه شدیم که برادران یا همسران حدود 10 نفر که در تبعید برلین بسر می برند جزو اعدام شدگان هستند. چهار سال پس از این واقعه ، یعنی هفده سپتامبر هجده سال پیش بازماندگان ترور میکونوس در برلین که توسط سران حکومت برنامه ریزی شد هم به جمع عزاداران پیوستند .

کار هایی که بر شمردم، اعتراض به کشتار جمعی را چند میلیون ایرانی خارج کشور بی پرده و آشکارا در خیابان ها و تالار های عمومی سازمان دادند. در ایران باز ماندگان با گرد هم آیی در خانه ها و خاوران یاد اعدام های جمعی سال 67 را زنده نگهمیدارند.

22 سال است که بازماندگان، خاوران را گلباران می کنند و با چنگ و دندان از پیکر عزیزانشان که نه، از تارخ و از تلاش جوانان برای رسیدن به آزادی پاسداری می کنند. خاوران آشویتس ایران است . حتی اگر استخوان اعدام شده گانش را شبانه بیرون بکشند و جایش درخت بکارند باز تک تک درختانش انگشت ملامتی خواهد شد که بسوی حکومتگران دراز می شود.

خاوران حتی اگر تبدیل به پارک شود یادگار خشونت می ماند . می دانم فرزندان ما "قبر امام " و سران این حکومت را با نگاه خاموش خود سنگباران و " خاوران" را به لبخندی گلباران خواهند کرد.

امروز به تلاشی نویی برخوردم برای نگاهی نو و واکنشی نو تر به آنچه در سال 67 رخ داد. اینجا نه پای شعار در میان است و نه حتی حق طلبی و داد خواهی . تلاشی است زلال، بی موعظه و موضع گیری.

گروهی از بازماندگان می خواهند با معرفی یک چهره در رسانه های مجازی به ما بگویند در پس هر نامی که بار ها در تومار ها ی اعدام شده گان دیده ایم چه کسی پنهان است. این فرد که بوده ، چه کرده و چرا اعدام شده است. لینک یکی از این تلاش هارا می گذارم اینجا که آنرا در صفحۀ یکی از هنرمندان برلین بنام کیانوش مجیدی پیدا کردم. برادر کوچک کیانوش مجیدی، امیر حسین مجیدی را در سال 67 اعدام کرده اند .

سایت امیر حسین مجیدی

عکس های او در فیس بوک

شاید زنده یادان دیگری هم باشند که من نشانی صفحات اینترنتی شان را نمی دانم

پنجشنبه, آگوست ۱۹, ۲۰۱۰

سرگردان میان شرم و غرور

8 نظرات

ظهر چهارشنبه "سینمای مدافع صلح" در برلین کنفرانس مطبوعاتی تشکیل داده بود و خیلی ها که مورد توجه رسانه های آلمان هستند در این برنامه شرکت داشتند. از جمله "بیانکا جگر" همسر پیشین اسطورۀ نامدار رولینگ استونز میک جگر ، که در حال حاضر به عنوان فرستادۀ صلح سازمان عفوء بین الملل به کشور های گوناگون دنیا سفر می کند ، مارکوس لونینگ ، مسئول حقوق بشر دولت آلمان و کرستین مولر، سخنگوی امور خارجی حزب سبز پارلمان آلمان و کاتیا ریمن یکی از مشهور ترین بازیگران آلمانی که در لحظۀ آخر بخاطر کاری که در استودیو داشت نماینده ای به نشست فرستاد و البته میهمان ویژۀ برنامه محمد مصطفایی که وکیل مدافع سکینۀ آشتیانی است و بخاطر همین موضوع در ایران دچار مشگلاتی شده بود و همسرش و برادر همسرش را دستگیر کرده بودند.

نمایندۀ مهمترین رسانه های آلمانی زبان در این کنفرانس مطبوعاتی شرکت کردند و بسیاری از ایشان پس از کنفرانس با مصطفایی بطور مفصل پیرامون مجازات سنگسار و سکینۀ آشتیانی گفت و گو کردند .

آدم احساس غرور می کند از اینکه آلمانی ها که سالیان سال نسبت به مسائل حقوق بشر درایران بی اعتنا بودند جنبیده اند و حالا دیگر همه جا بحث بر سر مسائل هسته ای و حملۀ نظامی نیست و دنیا دارد از زاویۀ دیگری به ایران نگاه می کند و شاهد است که در کشور ما چه می گذرد.

در کنفرانس مطبوعاتی گزارشگر یک روزنامۀ برزیلی هم حضور داشت که رئیس جمهورش ابراز آمادگی کرده سکینه را در آنجا به عنوان پناهنده بپذیرد.

در این بعد از ظهر شاهد بودیم که نروژ نه تنها مصطفایی را به عنوان پناهنده پذیرفته بلکه شرایط ویژه ای برایش قائل شده تا ایشان بتواند بلافاصله و بلامانع به کشور های اروپایی سفر کند. این یعنی ابراز همبستگی دولت های اروپایی به صدای بلند با مردم ایران. مردمی که از یکسال و اندی پیش به پا خواسته اند و نهراسیده اند و اعتراض کرده اند و کشته داد ه اند و زندانی شدند. این نشست یعنی "دنیا دارد ما را می بیند" دنیا دارد خشونت احمدی نژادی را تقبیح می کند . یعنی دارد مرحم روی زخم های مردم می گذارد. اعتراف می کنم که من شخصا خیلی به این توجه نیاز داشتم. حالم جا آمد از این چرخشی که مدتی است در جریان است و تبلور این چرخش در چهارشنبه بعد از ظهر.

خلاصه جای شما خالی خیلی خوش گذشت.

عصر چهارشنبه فیلم "سنگسار ثریا ام" را نشان دادند که درام آمریکایی است و بر اساس رمانی که ژورنالیست ساکن فرانسه فریدون صاحب جم نوشته و به کارگردانی سیروس نورسته ساخته شده. در نمایش این فیلم بیانکا جگر و مسئول حقوق بشر دولت آلمان و سیاستمدار سبز کرستین مولر و محمد مصطفایی حضور داشتند . نمایندۀ رسانه های آلمان هم با دور بین های فیلمبرداری شان میان صندلی های خالی می گشتند. شاید ایشان هم مثل من از خودشان سوال می کردند؛ یعنی چه؟ پس ایرانیان این شهر کجا هستند؟ کاری نداریم که دیدن چنین فیلمی پر از عذاب و خشونت برای بسیاری از آدمها دشوار است و منهم آمده بودم تا احیانا پس از شروع فیلم سالن را ترک کنم . با اینهمه خیلی بر حق است این سوال که کجا هستند این نمایندگان اپوزیسیون؟

زنان فعالی که همه ساله می کشند و تا لوس آنجلس و پاریس و وین می روند تا در نشست بنیاد پژوهش های زنان شرکت کنند کجا هستند؟ مردان سالخورۀ شهرمان که آمادگی دارند تا ماه ها هفته ای یکروز دور هم جمع شوند تا آخر سر صد یا دویست یا سیصد نفر را به خیابان ها بکشانند کجا هستند؟ کسانی که همه ساله سالروز سیاهکل را جشن می گیرند کجا هستند؟ راه دور نرویم شرکت کنندگان در انجمن زنانی که خودم 15 سال است در آن کار می کنم و هیچکدام در این محل حضور ندارند، کجا هستند؟

شهر با اینهمه ادعایش بیشتر از این بیست یا سی ایرانی را نداشت که جلوی این نمایندگان حقوق بشر و دوربین رسانه ها بگوید ما ایرانیان مخالف سنگساریم؟ برنامه گزاران کارشان خیلی ایراد داشت. یکروز پیش از برنامه ما را در جریان گذاشتند که چه روزی و کجا و کدام برنامه اجرا خواهد شد و ما هم الحق زحمت خودمان را کشیدیم و خود برنامه گزاران هم روز آخر خیلی خوب کار کردند . تنها از من شماره تلفن 20 نفری از ایرانیان را گرفتند که هر کدام نمایندۀ فکری و خطی گروهی بود؛ جوان تر ها ، میانه رو ها، تند رو ها ، هنرمندان و گروه های سیاسی که همه با هم رقابت دارند. به همه شان زنگ زده بودند و خواسته بودند تا ایشان هم به نوبۀ خود اطلاع رسانی کنند. دوستی را دیدم که با ناباوری به سالن نگاه می کرد و به من گفت "من خودم برای 400 نفر ایمیل زدم."

البته کاملا قبول دارم که ما تظاهرات کننده گان حرفه ای نیستیم. دلیلی هم ندارد که یکنفر آدم همه جا بتواند یا بخواهد برود. همۀ آدمها کار و زندگی دارند. مگر خود من در چند تا از این اکسیون ها شرکت می کنم؟

هر چه این حرفها را برای دلداری خودم بالا و پائین می کنم باز آرام نمی گیرم.

با احساسی سرگردان میان شرم وغرور از سالنی که فقط سه چهار ردیفش پر شده و آلمانی در آن بیش از ایرانی بچشم می خورد خارج می شوم.

پنجشنبه, جولای ۸, ۲۰۱۰

بازتاب باخت آلمان در برلین

1 نظرات

روز چهارشنبه، کمی پیش از بازی آلمان و اسپانیا با یک فیلمساز سوئیسی که چند ماه تابستان را تو برلین زندگی می کند و بقیۀ سال تو اسپانیا است یک قرار ملاقات کاری دارم. قرار مان ساعت 7 بعد از ظهر است و چون می دانم ساعت هشت و نیم شب مسابقۀ فوتبال میان آلمان و اسپانیا شروع می شود زنگ می زنم و محل قرار را عوض می کنم و تو کافۀ "پراتر" با او قرار می گذارم که همه جای باغ بزرگش به مناسبت بازی های جام جهانی مونیتور و پرده گذاشته اند. ساعت شش و نیم از خانه راه می افتم تا بی استرس جای پارکی پیدا کنم . هیچ فکر نمی کنم دو ساعت پیش ازآغاز بازی میان آلمان و اسپانیا خیابان ها اینهمه شلوغ باشد. اشتباه کرده ام. همه جا ترافیک و راه بندان است و صدای شیپورعلاقمندان فوتبال گوش را سوراخ می کند. "فن" های فوتبال در برلین ساعتها ست که راه افتاده اند تا در "پابلیک ویوئینگ" جای مناسبی پیدا کنند. حالا که ماشینم جنب نمی خورد، از سر بیکاری مردم را تماشا می کنم . نمی دانم کی این گوش های خرگوشی به رنگ پرچم آلمان را مد کرده که امروز برای اولین بار بر سر مردم می بینم. عده ای هم تاجی از مقوا به رنگ پرچم آلمان روی سرشان جای داده اند . چند زن تل سر فلزی دارند و روی تل، دوتا پرچم کوچک آلمان نصب شده که در باد تکان می خورد. برخی از زنان ناخن هاشان را لاک سرخ و سیاه و طلایی زده اند.

سر راه از جلو چندین و چند محوطۀ بزرگ می گذرم که یا پارکینگ های سر باز هستند و یا زمینی خالی که قرار است در آن ساختمانی بسازند. هر جا فضای بازی بچشم می خورد پرده های بزرگی آویخته اند . تلوزیون آلمان نشان می دهد که بعضی از این "پابلیک ویوئینگ" ها "دست ساز" هستند. در هامبورگ یکنفر آمده تلوزیون خانه اش را در فضای بازی با طناب به نردبانی بسته و لابد از مغازه ای در آن دور و اطراف برق گرفته . مردم هنگام بازی فوتبال صندلی های تا شو خودشان را زیر بغل می زنند و همراه می آورند و یکهو سر نجنبانده می بینند که ششصد نفر جمع شده اند و کسی در این مونیتور کوچک چیزی نمی بیند. آنوقت بقیه هم همین کار را می کنند، یکی تلوزیونش را می آورد و بر بلندی می گذارد و دیگری دستگاهی و پرده ای و همه با هم فوتبال تماشا می کنند و خلاصه بطور خود جوش یک "پابلیک ویوئینگ" درست می کنند.

همانطور که وقتی کوهی در آلمان می بینم یاد سهند و دماوند می افتم با دیدن این منظره یاد ایران خودمان می افتم. فکر می کنم اگر کسی می خواست اینکار ها را تو ایران بکند از چند وقت پیش باید تقاضای مجوز می کرد ؟ و قطعا مجوز نمی دادند که هیچ، برگزار کنندگان را هم متهم می کردند به تشویش اذهان عمومی و اخلال در امنیت ملی و اگر هم اجازه می دادند اول "خواهران" و "برداران" را از هم جدا می کردند و به اندازۀ جمعیت تماشاچی پاسدار و پلیس و خواهران زینت و لباس شخصی به میدان می فرستادند و خوب بررسی می کردند ببینند مسجدی یا پاسگاهی آن دور و بر ها هست که تک تیراندازن شان را برای احتیاط بر بام آن مستقر کنند؟ لابد خواهران زینب و گشت منکرات و مامورانی با قبض های لاک ناخن را هم روانه می کردند تا بشمارد کدام دختری چند تا ناخنش را لاک زده و از پسران چه کسی آرایش موی غیر مجاز دارد و مراقب باشند تا مبادا دختران به هنگام ابراز احساسات بالا بپرند و "حرکات موزون" کنند و برداران را معذب نمایند.

برگردیم به برلین. بالاخره خودم را با تاخیر به "پراتر" رساندم . صدا به صدا نمی رسید و وقتی بازی شروع شد دیگر حرف زدن محال بود. در فرصت هایی که آلمان پیشروی داشت ، فریاد های کوتاه شادی هوا می رفت و مردم همگی از شدت هیجان با هم از روی نیمکت بر می خواستند و یا بالا می پریدند اما هیجانشان زود تبدیل به ناله می شد و سر جایشان می نشستند.

حالا دلم برای آلمانی ها می سوزد که برخی اشک در چشم شان حلقه زده و بعضی ها هر دو دست را مشت کرده اند و جلو دهان گرفته اند که به موقع راه را بر ناله و فریاد ببندند.

سوت پایان بازی را که می زنند. مردم سر جاشان می مانند و مدتی طول می کشد تا بفهمند چه بلایی سر شان آمده. وقتی از کافه بیرون می آئیم یک دسته دختر و پسر اسپانیایی که نمی دانم از کجا پیداشان شده با حرارت بلبل زبانی می کنند و شادند و انگار نه انگار دور و برشان پر است از آلمانی هایی که حالشان گرفته است. شاید هم سکوت و خمودگی تماشاگران آلمانی این ها را شیر کرده که با اعتماد به نفس و حرارت دارند بحث می کنند و پیروزی شان را جشن می گیرند. با اینکه تو فضای آزاد هستیم و در خروجی به اندازۀ در گاراژ بزرگ است ازدحام جمعیت آنقدر زیاد است که چندین دقیقه طول می کشد تا به خیابان برسیم . در این چند دقیقه که در میان اسپانیایی زبان ها راه می روم نه نگاه غیر دوستانه ای می بینم و نه واکنش بدی. چقدر مردم آلمان یا کسانی که در این کافه جمع شده اند متمدن هستند . راستش انتظار اینهمه صبوری را ندارم و تعجب می کنم.

شاید این 20 یا 30 مرد چهارشانه ای که سراپا مشکی پوشیده اند و جلو دروازه کیف تازه واردان را کنترل می کنند و میان مردم راه می روند و با چشم دنبال "بچه های شر" می گردند باعث شده که فکر کنم لابد انتظار در گیری وجود دارد و تعجبم بخاطر این است.

خیابان ها خلوت هستند وصدایی از جایی شنیده نمی شود. جشن خیابانی تبدیل به عزای عمومی شده . انگار مردم ترجیح می دهند جشن شان را با هم بگیرند و سوگواری را تنهایی در خانه ها بکنند . هر چه هست نه از آن 300 هزار نفری که در کنار دروازۀ براندنبورگ برای تماشای فوتبال گرد آمده بودند در خیابان ها نشانی هست و نه هفتاد هزار نفری که در بزرگترین مرکز "پابلیک ویوئینگ" هامبورگ جمع شده بودند. اینها را آخر شب در تلوزیون آلمان می بینم . خوشم می آید که مفسران آلمانی منصفند و می گویند که اسپانیا بازی بهتری ارائه داده و برد حق شان بوده است . در ضمن تو تلوزیون آلمان تصاویر جشن و سرور مردم اسپانیا را هم نشان می دهند. مردمی که عینا مثل آلمان ها سوار بر خود رو هاشان توی شهر می چرخند و بوق می زنند و پرچم هاشان را از پنجرۀ باز یا بالای ماشین های کروکی و "شیبی داغ" در آورده اند و تکان تکان می دهند. مردان اسپانیائی پرچم ها را به شیوۀ گاوبازان جلو خود رو هایی که سر نشینانش شادی می کنند تکان تکان می دهند و هنگامی که ماشین عبور می کند یکباره با حرکتی موزون پس می کشند. برخی به کزارشگر تلوزیون می گویند آلمان یکبار قهرمان جهان شده است. این بار نوبت ماست که قهرمان جهان بشویم.

هیچکس نمی تواند پیش بینی کند که آیا رویا های مردم اسپانیا به واقعیت می پیودند و یا از هلند شکست می خورند. چیزی که بزودی، یعنی روز شنبه روشن می شود این است که آیا تیم ملی آلمان که درست بیست سال پیش در چنین روزی قهرمان جهان شد به عنوان سومین تیم قوی جهان راهی وطن می شود یا که آنقدر اعتماد به نفس خود را از دست داده که به اروگوئه هم می بازد و چهارم می شود.

از خودم می پرسم فوتبال کدام ویژه گی را دارد که توجه جهانیان را اینهمه به خودش جلب کرده و باعث شور و هیجان و یا افسرده شدن صد ها میلیون آدم در سراسر جهان می شود؟

بازیکنان فوتبال برای برد باید ترکیبی از چندین شکل از توانایی را داشته باشند؛ باید بدنی قوی، استوار و ضربه ناپذیر داشته باشند.

باید هم بتوانند به تنهایی "شاهکار کنند" و هم زبان "همبستگی" و همکاری را بدانند.ترکیبی از نمایش قدرت فردی و توانایی کار جمعی.

باید مثل حریف شطرنج اهل فکر باشند، با این تفاوت که شطرنج باز وقت دارد و اینها باید سرعت انتقال غریبی داشته باشند و در یک چشم بهم زدن تمام حرکات احتمالی آینده را پیش بینی کنند و بر اساس این پیش بینی انرژی خرج کنند وراه کار انتخاب کنند.

بازی فوتبال در میدان و روی چمن و در فضای آزاد انجام می شود و به جمعیت چند صد هزار نفری این امکان را می دهد که همزمان با هم آنرا ببینند .

بازی همواره در چند سطح جریان دارد. میان بازیکنان یک تیم با هم، میان بازیکتان تیم خودی و تیم رقیب و بالاخره میان بازیکنانی که روی چمن می دوند و تماشاچیانی که در استادیوم روی صندلی ها و سکوها نشسته اند و با فریاد ها و تشویق ها و شعار هاشان در بازی دخالت می کنند.

فوتبال با پول و ثروت و قدرت سر و کار دارد. با پول کلان می شود بازیگران حرفه ای داشت که فکرشان مشغول هیچ کار دیگری نباشد و دغدغۀ معاش زن و فرزندانشان را نداشته باشند. می شود با پول بازیکن حرفه ای خوب خرید و روی بازی بقیۀ اعضای تیم تاثیر گذاشت، می شود بهترین مربی ها را استخدام کرد و می شود بازیکنان اقصی نقاط دنیا را که امکانات کمتری در اختیار دارند "جذب کرد" و "خرید" .

هر آنچه در این دنیا ارزش محسوب می شود، از پول و ثروت و قدرت و توانایی های فکری و بدنی و توانایی همکاری و همبستگی و رفتار های خوب جمعی و جنس "قوی" همه در زمین بیضی و کنار توپی گرد جمع می شوند و اشک و آه و خنده و شادی را برای کسانی که ازهمۀ این چیز ها محرومند "به ارمغان" می آورند. محرومان در 90 دقیقه و یا چند روز و چند هفته خود را بخشی از این شیرازۀ قدرت فرض می کنند و پیوند شان را با "بهترین های جهان" جشن می گیرند. حق هم دارند چون ستاره های فوتبال جهان بدون تماشاگران هیچ نیستند و اینهمه پول و ثروت و قدرت بدون تماشاگران جابجا نمی شود.