یک متقاضی پناهندگی ۲۸ سالۀ ایرانی که خبر گزاری آلمان از وی نام نبرد روز سه شنبه ۱۱ دسامبر در یک پمپ بنزین در شهر آمبرگ واقع در شرق ایالت بایرن دست به خود سوزی زد. پلیس آمبرگ روز چهارشنبه اعلام کرد که این پناهنده با جراحات ناشی از سوختگی شدید به یک بیمارستان ویژه سوانح سوختگی منتقل شده و در همانجا در گذشته است. پلیس آلمان گمان میبرد که این پناهنده بر اثر مشکلات شخصی دست به خود کشی زده است. جوان به تنگ آمده از روزگار، صبح روز سهشنبه به یک پمپ بنزین میرود روی یک تکه کاغذ مینویسد " ایش ویل نیشت مر" یعنی "دیگر نمیخواهم ...."، به سمت یکی از مخازن بنزین میرود، بنزین روی سر و بدنش میریزد و با فندک خود را به آتش میکشد؛ سپس همچون مشعلی جاندار در خیابان براه میافتد . این روایت پلیس است از چگونگی خود کشی جوان ۲۸ سالۀ ایرانی که از سال ۲۰۰۳ تاکنون در آلمان زندگی میکند، تقاضای پناهندگیش رد شده، بلاتکلیف بوده است و دولت آلمان بطور موقت از اخراج وی به ایران چشم پوشی کرده است. خبر را میخوانم و بخاطر میآورم که آلمان تنها گورستان آرمانها و تن بیجان این جوان نیست. چند سال پیش مردی پناهنده باز در جنوب آلمان بدست مامور حفاظت یک فروشگاه مواد غذایی به قتل رسید. مامور حفاظت بر این باور بود که این جوان پناهنده یک بسته پنیر از فروشگاه دزدیده است، بنا براین، جلو در فروشگاه او را میگیرد و آنقدر گلوی مرد را میفشارد که وقتی پلیس برای رسیدگی به محل میرسد، با پیکر بی جان او روبرو میشود . به یاد میآورم که چند زن در شهرهای گوناگون آلمان بدست همسران خود به قتل رسیدند، در شهر برلین زنی که همسرش بلاهای نا گفتنی بسرش آورده بود از ناراحتی و سر شکستگی و غربت دق کرد. اختلافات خانوادگی و خشونت علیه زنان همه جای دنیا رواج دارد. اما در غربت انسانها تنهاترند و دوستی و دادرسی نیست. به یاد میآورم که پیکر پاره پارۀ فریدون فرخزاد در خانهاش نزدیکی شهر بن پیدا شد. دادگاه و قوۀ قضائیه قاتلین را پیدا نکردند و معلوم نیست چرا فرخزاد به قتل رسیده است . بسیاری از آزادیخواهان بر این باورند که زبان سرخ فرخزاد که بی پرده طنز میگفت و مرز نمیشناخت و بزرگان انقلاب را امان نمیداد، سر سبزش را به باد داده است. اما مگر فرقی هم میکند که قاتلان به نام خوانده شوند یا نشوند؟ مگر کاظم دارابی برنامهریز ترور میکونوس که به فرمان سران حکومت ایران سه تن از رهبران حزب دموکرات کردستان صادق شرافکندی، همایون اردلان و فتاح عبدلی و یکی از یاران شان نوری دهکردی را به قتل رساند امروز خوشحال و خندان در ایران بسر نمیبرد؟ دارابی که به دلیل برنامهریزی ترور توسط دادگاه عالی برلین به زندان ابد محکوم شده بود، و بنا به رای دادگاه به دلیل سنگینی جنایت، میبایست دست کم ۲۳ سال در زندان میماند در برابر چشمان حیرت زدۀ خانوادۀ قربانیان ، در همان روزی که جوان ۲۸ ساله پناهنده از روی درماندگی خود را در آمبرگ به آتش کشید ، سوار هواپیما شد و در فرودگاه تهران ، نمایندگان رسمی حکومت ، یعنی فرماندهان قتل، دقیق تر بگویم مسئولان رسمی وزارت امور خارجه با دسته گل و با سلام و صلوات به استقبالش شتافتند. باز امروز، درست روزی که خبر مرگ دردناک این پناه جوی جوان را میخوانم ، نامهای بدستم میرسد که چندی پیش توسط سفارت جمهوری اسلامی برای یکی از دوستانم فرستاده شده بود. در پیشانی نامه آمده است "بنام خالق هستی" و اساسنامۀ "بنیاد ایرانیان". "بنیاد" ایرانیان را فرا میخواند تا برای بزرگداشت "آئینهای ملی مذهبی سنتی ایران" تلاش کنند و"مناسبات فرهنگی و هنری گردشگری ورزشی و... " مراکز ایرانی و آلمانی را گسترش بدهند و از طریق "رسانههای جمعی و انتشارات بنیاد" اطلاع رسانی کنند. خبر مرگ جوان ایرانی دوباره جلو چشمم جان میگیرد و در نامۀ بنیاد میخوانم "هم وطن ، ... به گواهی تاریخ هر جا ایرانی اراده کرده همیشه سر فراز بوده است" باز فکرم به سوی خودسوزی جوان درمانده میشتابد. میدانم هیچکس او را ترور نکرده است . اطمینان دارم نمیدانسته در همان لحظه و ساعتی که بنزین بر سر و رویش میریزد و فندک میکشد، کاظم دارابی بسوی هواپیمایی که قرار است او را به ایران ببرد میشتابد. با اینهمه لابد این جوان دردی داشته که در سن ۲۳ یا ۲۴ سالگی ترک وطن کرده و ۴ یا ۵ سال بلاتکلیف و درمانده در راهروهای ادارات دست یاری به سوی نهادهای خدمات اجتماعی دراز کرده است . شاید اخراجی یکی از دانشگاههاست؟ شاید مزۀ زندان و شکنجه را چشیده و کسی چه میداند شاید اصلا آرزو داشته موهایش را ژل بزند و دست در دست دوست دخترش در خیابان راه برود. و حالا باز نگاهم روی سطور "اساسنامۀ بنیاد ایرانیان" میچرخد. بنیادی که ظاهرا سفارت جمهوری اسلامی ایران در برلین، در راه اندازی آن نقش دارد. بلاتکلیفم . خوشحال باشم؟ سفارت ایران که همین ۱۵ سال پیش پشتجبههی تیم ترور بوده برای به قتل رساندن ۴ انسان دگراندیش در قلب برلین، حالا دریافتهاند ، یا ناچار شدهاند دریابند، که امروز باید بجای تیربار و تروریست، با حرف و قلم به میدان آمد. اگر مهر و مدارا را پیشه کنیم و کینه نورزیم باید این روند را به فال نیک بگیریم. این کار زمانی ممکن است که نوعی ندامت در گفتار و کردار جنایت پیشه گان سابق ببینیم ، حالا نه به شکل اعترافات تلوزیونی که روند مرسوم در ایران است؛ دست کم به کنایه ، به اشاره میان سطور و رفتار ببینیم با رفتار پیشین وداع کردهاند. با حسن نیت دقیق میشوم تا جایی رد پایی از این اشارات و کنایهها را پیدا کنم. عکسهای رنگی کاظم دارابی جلو چشمم جان میگیرد و دسته گل و استقبال رسمی . آشتی جویی زیباست. امید به تغییر را نباید از دست داد. انسانها و نهادها و حتی دولتها میتوانند تغییر کنند و گامهای کوچک و میلیمتری را هم باید ارج نهاد. دستهایی را که به مهر دراز میشوند باید گرفت. اما نه دستهایی که خون بر آن خشکیده است و بجای مهر ورزی ، برای سیلی زدن به آزادی دراز شدهاند. از خودم سوال میکنم این شش عضو موسسی که نامهء بنیاد را امضا کردهاند و دو نفرشان را که میشناسم انسانهای خوب و بی آزاری هستند، چگونه دستان آلوده و بیندامت را فشردهاند. در ضمن اولین بار است که میبینم کسی نامهای را مینویسد و به هنگام امضاء جلو نام خود "جناب آقای .... " و "سر کار خانم ...." مینویسد و این شبهه در من قوت میگیرد که شاید امضاء کنندگان، نویسندء نامه نیستند و دیگری ، فرستندۀ نامه که سفارت جمهوری اسلامی است ، نامه را ، گیرم با توافق ضمنی، از قول ایشان نوشته است.
پنجشنبه, دسامبر ۲۰, ۲۰۰۷
پنجشنبه, دسامبر ۱۳, ۲۰۰۷
برلیناله، پنجاه و پنجمین جشنوارهء فیلم برلین
پنجاه و پنجمین جشنوارهء فیلم برلین روز یکشنبه 20 فوریه به پایان رسید . جایزهء خرس طلایی ، امسال به یک فیلم آفریقای جنوبی تعلق گرفت با عنوان کارمن در "خییلتشا"این اولین بار است که جایزه اول برلیناله به یک کشور آفریقایی تعلق می گیرد.ماجرای فیلم در آفریقای جنوبی امروز در یک "تاون شیپ" اتفاق می افتد. کارمن فیلمی است عمیق ، سرگرم کننده و موزیکال ، آواز ها به زبان رایج آفریقای جنوبی خوانده می شود؛ به زبان اکسوزا . نقش اول فیلم را پاولینه میل فین بازی می کند که به عنوان خوانندهء اپرا محبوبیت جهانی دارد.کارگردان مارک دورن فورد مای سفید پوست و کارمن، بازیگر نقش اول رنگین پوست است و واقعا در "خییلتشا" زاده شده
جایزهء خرس نقره ای از آن یک فیلم آلمانی شد به نام آخرین روز های صوفی شول کار مارک روته موند. صوفی شول دختر دانشجویی است که نازی ها سال 1943 او را اعدام کردند. صوفی شول در یک گروه مقاومت بنام رز سفید فعالیت می کرد و پس از مرگش نماد مقاومت بود در برابر سرکوب نازی ها. یولیا ینچ به دلیل بازی خوبش در این فیلم جایزهء بهترین بازیگر زن را دریافت کرد.
جایگا ه آفریقا در جشنوارهء برلین
یکی از محور های جشنوارهء امسال برلین آفریقا است . دو فیلم در جشنواره به رویداد های این قاره پرداختند یکی هتل رواندا به کارگردانی تری جورج و تولید آفریقای جنوبی ، ایتالیا و انگلیس، که به جنگ داخلی در رواندا می پردازد . در سال 1994 سربازان هوتو یک میلیون از هموطنان خود را که متعلق بودند به طایفهء توتسی به قتل رساندند در این فیلم کارگردان رویداد های تاریخی را به وسیلهء سرنوشت مردی نشان می دهد که جان خودش و خوانواده اش را به خطر می اندازد و درهای هتلی را که متعلق به اوست به روی پناهندگان توتسی می گشاید و منجی ایشان می شود.
دومین فیلم از آفریقا همه ساله در ماه آوریل تولید آمریکا و رواندا به کارگردانی رائول پک ماجرای دو برادر است که یکی از ایشان با اینکه سر باز است از آتش گشودن به روی توتسی ها سر باز می زند و دیگری که گوینده و برنامه ساز رادیو است ، مردم را به خشونت تشویق می کند. فیلم ماجرای رابطهء این دو برادر است به هنگام پایان جنگ و خشونت. برادری که مردم را تشویق به خشونت می کرده در زندان است و سرباز صلح جو در ابتدا از دیدار برادر خشونت پیشه خود داری می کند ، تا اینکه ...
پارادایس ناو
تولید مشترک آلمان ، فرانسه، هلند در جشنوارهء امسال از جانب تماشاگران به عنوان بهترین فیلم برگزیده شد . فیلم، آخرین روز های دو دوست قدیمی را نشان می دهد در فلسطین پیش ازاینکه به عملیات انتحاری دست بزنند. مردانی که در کمپ های پناهندگی بزرگ شدند و سران گروه های رادیکال ایشان را برای عملیات برگزیده اند. کارگردان فیلم هانی ابو اسد به کمک پیشینهء خانوادگی ، تجربیات و انگیزه های این دو دوست کوشش می کند با احتیاط به سوی شناخت عملیات انتحاری که تابوست نزدیک شود. ابو اسد آگاه است که بند بازی می کند . کافی است کمی به چپ و کمی به راست بچرخد و با مغز به جهنم خشونت سر نگون شود. اما تا پایان راه ، راست پیش می رود ، جانبداری نمی کند ، پند نمی دهد ، تنها آئینه در برابر واقعیات می گذارد ، از سوراخ کلید در های همیشه بسته به سیاه ترین چهرهء خشونت می نگرد ، زشتی را زیر ذره بین می برد ، بی آنکه داوری کند . با ظرافت و طنز چهره زشتی ها را چنان می پردازد که می توانی دمی در آن بنگری ، بی آنکه جانت را ویران کند.پارادایس ناو جایزهء ویژه سازمان عفوء بین الملل را در جشنواره ربود.
هنرمندان ایرانی درجشنوارهء برلین
از ایرانی ها عباس کیارستمی ، محمود کلاری، بهمن قبادی ، غلامرضا رمضانی علی صمدی احدی و آزادهء رئیس دانا در جشنواره شرکت داشتند.
علی صمدی احدی یکی از کارگردانان فیلم "لوست چیلدرن" یا "کودکان از دست رفته" است.فیلم در بارهء کودکانی است که ایشان را در دوران بچگی به شرکت در عملیات نظامی وامی دارند یاتشویق می کنند. "کودکان از دست رفته" در بخش پانورامای جشنواره به نمایش گذاشته شد. فیلم کوتاه آزادهء رئیس دانا که ساکن کانادا است با عنوان"صد روز" هم در بخش پانوراما به نمایش در آمد.
عباس کیارستمی تیکت(بلیت)عباس کیارستمی با فیلم تیکت حضور داشت که کار مشترکی است با ارمانو اولمی ایتالیایی ، کن لوچ انگلیسی. تیکت دارای سه اپیزود است ، ماجرا هایی جداگانه ولی به هم پیوسته ای که همگی در یک قطار اتفاق می افتد. ایدهء قطار از کیارستمی است و ایشان در گفت و گوی کوتاهی که داشتیم در پاسخ به این سوال که چرا قطار ؟ نیمی به طنز و نیمی جدی گفتند : "علاقهء من همیشه به لوکیشن های در حال حرکت است . تا بحال ماشین را انتخاب می کردم ، حالا پرسوناژ های فیلم آنقدر زیاد شده اند که دیگر در یک ماشین جا نمی گیرند و بنا بر این ناچار شدم قطار را انتخاب کنم. "
تیکت که مورد استقبال تماشاگران قرار گرفت ، در بخش اصلی جشنواره به نمایش در آمد ولی در رقابت شرکت نداشت.
بهمن قبادیلاک پشت ها هم پرواز می کنند
فیلم بهمن قبادی لاک پشت ها هم پرواز می کنند را در بخش نوجوانان جشنواره نمایش دادند . فیلم حال و هوای مناطق کرد نشین را در نوار مرزی ایران و عراق ، در نزدیکی مرز ترکیه نشان می دهد ، چند سال پس از حملهء شیمیایی صدام و چند روز پیش از اشغال عراق توسط ارتش آمریکا. ساته لایت سر کردهء بچه های بی سر پرست است. بچه ها برای یافتن چند دینار به هر کاری تن می دهند ، آهن پاره ها و جنگ افزار های از رده خارج شده را جمع آوری می کنند و با دست های کوچک شان مین را از دل خاک بیرون می کشند . گاهی هم دست و پای خودشان را در این دنیای غریب و آشفته از دست می دهند . دخترکی از حلبچه هم در این ناحیه با برادر بزرگترش و فرزندی که بر پشت حمل می کند پیدا می شود . دخترک بچه را حرامزاده می نامد. حرامزاده یادگار حملهء سر بازان صدام است به خانواده اش .همان سربازانی که پدر و مادرش را می کشند ، دسته جمعی به جانش می تازند . حالا دخترک تکلیف خود را نمی داند . تصمیم به خودکشی می گیرد، اما خیال پسرکش او را به زندگی بر می گرداند. نه با فرزندش می تواند بماند و نه تاب می آورد فرزند دوساله را به امان خدا بسپارد و به امید برادری که هر دو دست خود را از دست داده است .
قبادی در این فیلم با نابازیگران کار می کند ، و به قول خودش فیلمنامه ندارد. بهتر است بگوئیم فیلمنامه را در ذهن خود دارد و با تاثیر از زندگی واقعی سر صحنه می نویسد . بچه ها با حضوردوربین یکبار دیگر تجربیات خود را زندگی می کنند
لاک پشت هم پرواز می کنند داستانی است سیاه . با اینهمه فیلمی که قبادی با نابازیگرانش از این داستان ساخته فقط تلخ و تیره نیست؛ شفاف است، سر شار از زندگی است و بی نهایت زیبا.تلخی ها و زشتی ها در فیلم قبادی تنگ در آغوش زیبایی و زندگی نشسته اند. پسری که فقط یک پا دارد ، با چوبدستی اش چنان همراه بقیه می دود که باد به گرد پایش نمی رسد و آنکه می بینیم بر زمین خم شده و گلوله ای سیخ دار را به دندان می گیرد پسرکی است 13 چهارده ساله است که هر دو دستش را از دست داده و برای گذران زندگی خواهرش و بچه ء حرامزاده او مین را با دندان از خاک بیرون می کشد. در فیلم قبادی زشتی در نهایت زیباست. فرزند حرامزادهء دختر شیرین است و ساته لیت سر دستهء بچه ها که نقش دلال را بازی می کند و از حقه زدن وا نمی ماند، برای دختری که دوست دارد و غمگین است خود را به آب می زند و ماهی قرمز از دریاچه می گیرد و وارد زمین های مین گذاری شده می شود، پای خود را از دست می دهد تا جان حرامزاده را نجات بدهد
لاک پشت هاهم پرواز می کنند با صحنه های ویران و غیر واقعی و پرسوناژ هایی که حیرت آورند به رئالیسم جادویی نزدیک می شود .
غلامرضا رمضانیحیاتبازی
امسال دو فیلم از غلام رضا رمضانی در بخش کودکان جشنواره نمایش دادند. حیات و بازی . حیات دختر بچه ای است ده دوازده ساله که درس و مدرسه را دوست دارد و شاگر اول است. اگر بخواهد به تحصیل ادامه بدهد حتما باید در امتحان تیز هوشان شرکت کند ، تا او را با کمک هزینه در شبانه روزی تیز هوشان بپذیرند. اما حیات درست روز امتحان گرفتار خواهر کوچکش می شود که خودش هم مثل اسمش شیرین است . دیگر نمی تواند برود در امتحان شرکت کند. می خواهد برود، اما نمی داند با نبات چه کند . برادرش می گوید مگر من دخترم که بچه را خواب کنم و با شیطنت می خواند "حیات می شه رفوزه، یکسره می ره تو کوزه "حیات می خواهد بچه را با شیشه شیر رها کند ، اما دو دل می شود، نکند شیر در گلویش بشکند . می خواهد او را به دست زنی بسپارد ، اما به هر که می رسد، آن کس گرفتاری های خودش را دارد . زنی به او می گوید مدرسه رفتن مال مرد هاست و او بهتر است خانه بماند و آشپزی یاد بگیرد تا مرد آیندهء زندگی خود را بدبخت نکند.
حیات 70 دقیقه ازاین فیلم 75 دقیقه ای یک گلوله آتش است ، بچه به بقل به هر سو می دود و به هر دری می زند . می خواهد به سوی مدرسه پرواز کند. برادر کوچک همدست او می شود ولی انگار همهء عالم و آدم جمع شده اند تا راه را بر حیات ببندند.
بازی هم فیلمی است ظریف و ساده و گیرا . دختری کوچک و شیرین از تنهایی خسته شده و می خواهد ییرون برود و با بچه ها بازی کند. مادرش که سرگرم خانه داری و گل سازی است، برای معاش خانواده ، به او اجازه نمی دهد از خانه خارج شود. دخترک آنقدر سماجت می کند ، پاپی مادر می شود و کلافه اش می کند ، تا عاقبت به آرزویش می رسد. به نظر می رسید جنبه های نمادین بازی قوی است. دختری کوچک در حیاطی چند وجبی با دیوار های بلند تنها بازی می کند. دختر بچه می پرسد "چرا حرف باید فقط حرف شما باشد" کوشش های پنهانی دختر برای یافتن آنچه دوست دارد و از او پنهان می کنند، نمادین بنظر می رسد . بعد نوبت توپ بازی است با بچه های همسایه از روی دیوار. دخترک با مشقت زیاد توپ را از روی دیوار ردمی کند و به حیاط همسایه می اندازد . ایشان هم توپ را با سختی به این سوی دیوار می اندازند. آنقدر کوشش می کنند تا دمی دیگر توپ روان شود و از بالای دیوار به این سو و آنسو پرواز کند.
گفتهء مادر در فیلم بازی :" بچه های بد باید بروند بیرون بازی کنند" اگر نمادین نباشد ، به داستان فیلم نمی خورد. برای مادری که تمام کوشش خود رامی کند تا از بیرون رفتن دخترش جلوگیری کند ، این حرف اگر نمادین نباشد بی معناست.
در پایان نمایش بازی به غلامرضا رمضانی دو دسته گل می دهند. یک دسته گل توسط خانمی به ایشان داده می شود و دیگری توسط مردی. گردانندهء برنامه پشت بلند گو با افتخار مردی را دسته گلی بدست دارد معرفی می کند : نمایندهء سفارت جمهوری اسلامی . چند نفری در سالن با فریاد ی فرو خورده از حضور نا بهنگام "سیاست" ابراز تعجب یا ناخشنودی می کنند. از خودم سوال کردم چرا در 50 یا 60 فیلمی که دیده ام ، هیچ سفارتخانه ای بطور رسمی به کارگردان کشورش دسته گلی هدیه نکرد و باز از خودم می پرسم حالا که نمایندگی ایران در آلمان تصمیم به دادن دسته گل گرفته ، چگونه است که این دسته گل نثار کارگردانان دیگر ایرانی نمی شود ؛ مثل کیارستمی ، کارگردانی که با جوایز بیشماری ارزش هنری کارش را در جهان ستوده اند و بهمن قبادی که هژدهمین جایزه را برای لاک پشت ها هم پرواز می کنند در برلین ربود
چند لحظه بعد پاسخ سوالم را در یافتم .یکی از تماشاگران آلمانی در گفت و گویی پس از نمایش فیلم یاد آوری کرد که "بازی" برای بزرگسالان بیش از کودکان جنبهء آموزندگی دارد و نه گفتن است به اعمال زور.دختر بچه ای آلمانی از رمضانی سوال کرد چرا آن خانم وقتی می رفت در را باز کند روی سرش "پارچه" انداخت. مقصود چادری بود که مادر هنگام باز کردن در ؛ روی روسری خود انداخته بود. رمضانی در پاسخ گفت حجاب جزو فرهنگ ماست. هر کشوری فرهنگ خودش را دارد. هندی ها ساری می پوشند و ایرانی ها چادر سر می کنند. زنی بی اجازه از میان جمعیت گفت ؛ حجاب پوشیدن فرهنگ ما نیست ، قانون است ، زنان باید روسری سر کنند.
آنگلا مرکل این قدرتمند ترین زن جهان کیست؟
آلیس شوارتزه فمینیست صاحب نام آلمانی میگوید انتخاب نخست وزیر زن در آلمان به این میماند که در آمریکا "سیاه پوستی به کاخ سفید راه بیابد!"
زنان در ده کشور جهان در راس حکومت قرار دارند ؛ یا به عنوان رئیس جمهور و یا نخست وزیر، صاحب قدرتند. اما ٨ کشور قدرتمند جهان را از سالها پیش تا کنون مردان راه میبرند و میشود گفت آنگلا مرکل در حال حاضر قدرتمند ترین زن جهان است.
نگاه میکنیم به زندگی مرکل این قدرتمند ترین زن جهان.
آنگلا ٥١ سال پیش در شهرهامبورگ به دنیا آمد. در آن هنگام پدرش در رشتهء علوم دینی تحصیل میکرد و مادرش آموزگار بود. آنگلا کاسنر سه سال داشت که پدرش در نزدیکی شهر کوچک تمپلین آغاز به کار میکند ؛ پدرش، هورست کاسنر، به عنوان کشیش مدرسهء دینی بزرگسالان را اداره میکرد. آنگلا کاسنر در تمپلین دیپلم متوسطه را میگیرد و سپس راهی لایپزیک میشود و در آنجا در رشتهء فیزیک تحصیل میکند. ٢٣ ساله بود که در لایپزیک با اولریش مرکل ازدواج میکند. از این به بعد ، طبق رسم زمانه، آنگلا مرکل نام میگیرد. یکسال پس از ازدواج درسش تمام میشود. در ٢٤ سالگی به برلین میرود و در انستیتوی شیمی - فیزیکال ، آکادمی علوم برلین به عنوان کارمند پژوهشی مشغول به کار میشود. در سن ٢٨ سالگی از شوهرش مرکل جدا میشود. ٣٢ ساله است که درجهء دکترای خود را در رشتهء فیزیک میگیرد. ٣٥ ساله است که پا به عرصهء سیاست میگذارد و عضو حزب "دموکراتیشه آوف بروخ" (عزیمت به سوی دموکراسی) میشود. یکسال بعد سخنگوی مطبوعاتی این حزب میگردد که حالا برای شرکت در انتخابات مجلس آلمان دموکراتیک، با دموکرات مسیحیها وارد ائتلاف شده است. ١٨ مارس ١٩٩٠ آنگلا مرکل ، پس از انتخابات نسبتا آزاد آلمان دموکراتیک که در حال گزار به سوی دموکراسی است ، معاون سخنگوی دولت دمزیر میشود. در اوت همان سال آنگلا مرکل وارد حزب دموکرات مسیحی میشود و چند ماه بعد ، یعنی سوم اکتبر همان سال آلمان دموکراتیک به جمهوری فدرال آلمان میپیوندد. دسامبر همان سال ، سال ٩٠ ، آنگلا مرکل که حالا ٣٦ سال دارد به عنوان نمایندهء حزب دموکرات مسیحی وارد پارلمان آلمان یگانه میشود. یکماه بعد ، هلموت کول نخست وزیر آلمان مرکل را به سمت وزیر امور نوجوانان و زنان فرا میخواند. در زمان حکومت کول ، مرکل مورد توجه و به نوعی تحت حمایت کول قرار میگیرد و گاهی رسانهها از قول هلموت کول مرکل را "دختر" یا "دخترک" مینامد. بهار ١٩٩٥ به ریاست کنفرانس جهانی سازمان ملل که در برلین تشکیل میشود منصوب میگردد که پیرامون حفظ محیط زیست است و جلوگیری از آلودگی هوا. دو سال بعد کتابی در همین زمینه مینویسد. در سال ٩٨ به سمت دبیر کلی حزب دموکرات مسیحی بر گزیده میشود و در ٤٤ سالگی با یک استاد دانشگاه در رشتهء شیمی بنام یوآخیم زائر ازدواج میکند. این بار آنگلا مرکل که چهرهای شناخته شده است نام خود را ، که در اصل نام همسر سابق اوست حفظ میکند و آنگلا مرکل باقی میماند. در سال ١٩٩٩ جنجالی بر پا میشود زیرا دبیر کل افتخاری حزب، هلموت کول حاضر نیست اعلام کند هدایای نقدی را که ، البته برای مصارف عمومی حزب در یافت کرده ، چه کسی به وی پرداخت کرده است. در این زمان آنگلا مرکل با نوشتن نامهای سرگشاده از حزب میخواهد که حامی پیشین و دبیر کل افتخاری حزب هلموت کول را از سمت خود برکنار کند.
مرکل در سال ٢٠٠٢ به ریاست حزب دموکرات مسیحی انتخاب میشود.
تا بحال ٩ بیوگرافی به شکل کتاب پیرامون این زن و روند رشد سیاسی او در آلمان منتشر شده است.
رسانههای آلمانی زبان و طنز نویسان در سالهای ٩٠ این زن سیاستمدار را زیر ذره بین گذاشتند. اگر نظرات مردان و جدالهای سیاسی ایشان ، یا احیانا رفتارهای جنسی و رشوهگیری و ناسازگاریهای درون حزبی تیتر روزنامهها را به خود اختصاص میداد، در مورد خانم مرکل بیشتر اوقات آرایش مو که بسیار ساده و بیپیرایه بود و طرز راه رفتن این زن سیاستمدار و لباس پوشیدن وی توجه رسانهها را بر میانگیخت. بسیاری از طنز نویسان و روزنامهنگاران به مرکل توصیه میکنند، در آرایش موهای کوتاه خود که لخت و بی حالت چهرهء کشیده و چشمان بیحالت و گونههای آویزان او را قاب گرفته ، تجدید نظر کند. در حالی که کمتر روزنامهنگاری در همین سالها به رئیس پیشین حزب، هلموت کول که وزنش به بیش از ١٥٠ کیلو رسیده بود و تنها در صندلی مخصوص افراد تنومند جا میگرفت توصیه میکرد کمتر غذا بخورد و بنوشد. سخن گفتن در مورد ظاهر خانم مرکل تنها موردی نیست که زندگی را بر این زن دشوار میکند. بسیاری از هم حزبیهای مرکل نیز با رقابت و کینه ورزی و سخنانی که تحویل رسانهها میدهند زندگی را بر مرکل ٥١ ساله دشوار میکنند. آقای اشتویبر رئیس حزب سوسیال مسیحی که در انتخابات پیشین خود نامزد نخست وزیری بود تمام کوشش خود را بکار برد تا این بار نیز خود به عنوان رئیس حزب کوچکتر، بار دیگر نامزد نخست وزیری شود. وقتی موفق به اینکار نشد ، ضمن حفظ ظاهر دوستانه اکنون یک صدا با مخالفان سوسیال دموکرات خود خواستار این است که مرکل در حکومت آینده از حقی که قانون اساسی در مادهء ٦٥ برای نخست وزیر پیش بینی کرده ، یعنی تعیین سیاستهای کلی دولت ، صرفنظر کند.
مرکل مخالفت و رقابت مردان همراه را بر انگیخته بی آنکه دوستان و پشتیبانانی در میان زنان و فمنیستها یافته باشد. زیرا در دوران وزرات خود در سمت وزیر امور زنان و نو جوانان توجهی به فشار دو گانه بر زنان شاغل نداشت و اصولا هیچ نشانه ای، از زنیت در رفتار و کردار خود ندارد. وی همیشه تاکید بر این دارد که بیشتر به موضوعات توجه میکند و اینکه جنسیت او زن است هیچگونه اهمیتی ندارد و در انتخاب موضوعات و ارجحیتهای او نقشی ایفا نمیکند. برعکس، شاید برای "پاک کردن" آخرین آثار زنانه از وجود خویش از حزب محافظه کار دموکرات مسیحی هم تند تر میرود. مرکل مشاوری صاحب نام برای خود برگزیده بنام پرفسور پاول کیرش هوف که میگوید "زنان باید در خانه و خانواده پیشرفت شغلی کنند. هدف ایشان باید رواج دوستی باشد و نه بدست آوردن قدرت" برخی این بی اعتنایی مرکل را به مسائل زنان به این واقعیت نسبت میدهند که مرکل فرزندی ندارد و از مشگلات زنانی که میان دو سنگ آسیاب ، کار خانگی و کار شغلی له میشوند بی خبر است.
با اینکه وجود یک نخست وزیر زن در آلمان برای زنانی که به برابری حقوق باور دارند، بهر حال نوعی جذابیت دارد ، آنگلا مرکل موفق شده است با اندیشه و رفتارهایش که با برابری حقوق دو جنس همخوانی ندارد ، این جذابیت را کاملا خنثی کند. رناته کوناست، وزیر "کشاورزی و پشتیبانی از مصرف کنندگان" کابینهء شرودر از حزب سبز ، که یکی از محبوب ترین و موفق ترین سیاستمداران آلمان است در بارهء مرکل میگوید ، همیشه نمیشود به برچسب روی جنس اعتماد کرد. وقتی روی بستهای اتیکت چسبانده باشند "زن" دلیلی ندارد، وقتی بازش میکنی واقعا زنی در آن باشد و خانم مرکل را زنی با "برچسب تقلبی" مینامد.
آلیس شوارتزه تنها فمینیست صاحب نامی است که امروز از مرکل دفاع میکند. او شاید درست به دلیل دو آتشه بودنش به این "جنس تقلبی" قانع است و میگوید، به نخست وزیری رسیدن مرکل برای زنان آلمانی در مجموع پیامدهای مثبتی دارد و میافزاید داشتن نخست وزیر زن در آلمان " درست به این میماند که "سیاه پوستی به کاخ سفید راه بیابد!"
اشتراک در:
پیامها (Atom)
