دوشنبه, آگوست ۴, ۲۰۰۸

!هیولای من

مات مانده ام که این حرف ها چه معنایی دارد؟ ترجیح می دهم سکوت کنم ! بد است رویا های آدم فرو بریزد. اصلا عصبانی نیستم و هیچ ناراحتی از هیچکس ندارم. فقط مات مانده ام ، دنبال آن چیزی می گردم شاید آن عینکی که وقتی به چشم می زنی یکهو دنیا رنگ دیگری پیدا می کند. عینکی که سبزه زار پاک را اینهمه چرک و بویناک جلوه می دهد، و تو دیگر نمی دانی این چرکی درد، و آشفتگی برگ های زرد واقعا در آنسوی پنجره هستند، یا عینکی که تو به چشم زده ای دنیا را در یک آن بیمار و تاریک و کن فیکون کرده است ؟
عینک را بر می داری و باز به بیرون نگاه می کنی، علف های هرز و آشغال دنیا را برداشته . چمن سبز و زیبا زیر کاغذ پاره ها مدفون شده و دارد نفس های آخر را می کشد. عینکت را می زنی و خوب نگاه می کنی نمی توانی تشخثص بدهی کاغذ پاره ها و ته مانده های بشقاب و زبالۀ ها که در آنسوی پنجره به دست گرد باد گرفتار شده و مثل هیولایی بی شاخ و دم پیش رویت می رقصد واقعا آنجاست یا کسی قصد جانت را کرده و این عینک لعنتی را آورده و به چشمانت زده تا همه چیز را وارونه و دگرگون ببینی . می روی کنار پنجره تا درست ببینی چه خبر است؟ گرد باد تو را هم با خود می برد ، یاد هایت را غارت می کند . قاطی آشغال ها در هوا تاب می خوری . می خواهی دستت را به جایی بند کنی . به چیزی خنک ، به پاکیزگی آبشار بیاویزی. به آبشاری که می تواند همۀ آشغال های دنیا را یکسر بشوید و یکجا با خودش به پستی خاک و گودال های بویناک ببرد. تا شاید در چرخۀ طبیعت به عمق بروند و شسته شوند و روزی مثل چشمۀ جوشان از خاک سر بلند کنند
اما تا وقتی کنار پنجره ایستاده ای باید حواست باشد تا باد تو را با خود نبرد. باید احتیاط کنی به تیزی قوطی حلبی هایی که در هوا می چرخند نخوری ، به خاشاک بی ریشه نیاویزی و در آغوش هیولای نفرت در گردباد نرقصی هر چه هم که احتیاط کنی و با آبشار همبستر شوی باز ناگزیر در خیال از خود می پرسی چرا ؟ چرا سبزه زار من که تا دیروز پر نشاط و با طراوت بود طعمۀ خوک وحشی و موش کور شده است . کدام جادوگری ورد خوانده و کدام دست، چرکی بویناکی مرگ را یکباره به این مزرعۀ پاک پاشیده است؟ فکر می کنی، این عینک چیست که می تواند در آنی دنیایت را زیر و زبر کند ؟ چه کسی این عینک را اختراع کرده، چه دست هایی آنرا به چشم تو زده؟ همۀ اینها به یکطرف... همه هیچ ... دنبال آن نقطۀ کور می گردی. نقطۀ صفر . نقطۀ آغاز هیچ.. دنبال لحظه ای که آب پاک گل آلود می شود . و دنبال لحظه ای یا نقطۀ عطفی هستی که خون و پلشتی زندگی و زیبایی می زاید و نوزادی با اولین جرعه از هوای پاک، فریاد اعلام موجودیت می کشد .
دنبال لحظه ای یا نقطۀ عطفی هستم که لجنزاری بویناک خشک می شود، و بجای پلشتی و پشۀ مالاریا، مرغان آوازه خوان در آن خانه می کنند و گلهای سرخ به خاک آن چنگ می زنند . همیشه به دنبال دلیل اینجور چرخش ها بوده ام. دنبال نقطۀ عطف
همین کنجکاوی برای یافتن نقطۀ عطف بود که مرا به آنکارا کشاند و با امیر فرشاد ابراهیمی آشنا کرد. می خواستم بدانم آن چرخش کی رخ داد و چرا رخ داد و برای اینکه آن "لحظه" فرار نکند، با یک فیلمبردار آلمانی رفتم تا تصویر این چرخش را بر دیوارۀ تاریخ میخکوب کنم . می خواستم آن چرخشی را که انسانی را از "عملۀ قدرت " به "پشتیبان ملت" تبدیل می کند در کارنامۀ کشورم ثبت کنم.
این تصویر مرا رها نکرد. تصویر هیولاهایی مرا رها نکردند که می خواستند صورت مسئله را پاک کنند و نقطۀ عطف و چرخش را با صاحبش یکجا از روی کرۀ زمین "پاک کنند"
دوستان واقعی و دشمنان دوست نما همصدا شدند که ول کن این هیولا را ، تو را با پوست و گوشت می بلعد و استخوان هایت را دور می ریزد تا طعمۀ کرکس و کفتار شوی.
در سبزه زاری با صفا زندگی می کردم . در آرامش و صلح و صفا . هشدار دوستانم بیهوده نبود . هیولا ها یکی پس از دیگری به زندگیم وارد شدند. گاهی از پشت در تنوره می کشیدند و گاهی وقتی کسی خانه نبود به داخل سر می کشیدند و خرده شیشه کف اتاق ها می پاشیدند ؛ به عنوان هشدار که یعنی "مراقب رفتارت باش!" یا خاکستر سیگاری بر جای می گذاشتند که : " بدان و آگاه باش، ما اینجا بودیم" !
آنکه قرار بود هیولایی باشد بلای جان، مرغی از کار در آمد پر شور و آوازه خوان و گاهی پرخاشگر و سرکش، اما رام . مهربان ترین و نرم ترین و ظریف ترین موجود جهان است . دندان ندارد و گوشتخوار نیست و از دانه هایی که در طبیعت یافت می شود روزگار می گذراند.
اما هشدار دوستان و دشمنان دوست نما زیاد هم غلط از کار در نیامد
از وقتی با این "هیولا" در شهر گردش می کنم مرغان خوش خوان و قناریان باغ جادو شده اند. حالا شهر پرشده از عقاب و باز شکاری و کرکس که برای "هیولا" ی من چنگ و دندان تیز می کنند.

0 نظرات: