نسرین بصیری
 
یکشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۸
راه رفتن با کفش تنگ
با یکی از دوستان خوبم که خیلی کم می بینمش و خیلی دوستش دارم حرف می زدم. در لندن زندگی می کند و و اگر میانمان اینهمه کوه و دشت و دریا فاصله نمی افتاد حتما با جرئت بیشتری می گفتم بهترین دوست زندگی من است، مادرش مدتی است فوت شده و خبر نداشتم . ماجراهایی هم در زندگی من رخ داده که او از آن بی خبر بود و جسته و گریخته حرف هایی شنیده بود. مفصل حرف زدیم و پیشنهاد کرد حرف هایم را به صورت یادداشت بنویسم.
حالا بعد از این گفت و گوی پر بار نشسته ام و فکر می کنم . می بینم ما در این دنیای بزرگ گم شده ایم . هر کدام در گوشه ای زیر آوار زندگی روزمره مدفون هستیم. چه دوستی هایی که می توانست و فرصت داشت پا بگیرد و پانگرفته است، چه دوستی هایی که پا گرفته بود و در اوج شکوفایی ، در زمانی که دو دوست خیلی چیز ها می توانستند به هم بدهند و از هم بگیرند ، با ضربه هایی که بر سرمان فرود آمد و هر کدام مان را از سویی فراری داد از هم گسیخته شد. چه خانواده هایی که افرادش چند پاره شدند. خواهری در برلین، برادری در هامبورگ، یکی در فلورانس و دیگری در یوته بوری و چهارمی در اورانج کانتی. چه محبت ها و دلگرمی هایی که تبدیل شدند به آه کشیدن و اشک ریختن و احوالپرسی از آن سوی خط تلفن . چه مادرانی که به هنگام مرگ چشم انتظار فرزندانشان ماندند و چه فرزندانی که مثل دانه های اسپند در ماهیتابۀ غربت به جلز و ولز افتادند چون نمی توانستند پدر و مادرشان را در آستانۀ مرگ یا بقول مذهبی تر ها در آستانۀ شتافتن به "دیار باقی" بدرقه کنند.
گاهی دو انسان به هم چنان اعتمادی دارند که کوه و دشت و دریا سهل است، رستم دستان هم با گرزش نمی تواند در این دوستی شکافی ایجاد کند و گاهی یک دوستی قدیمی مثل تن بیمار معتاد به کراک چنان می پوسد و فاسد می شود که کافی است پلیسی گوشش را بگیرد تا از جا کنده شود . شنیده ام در ایران هیچ مرده شویی حاضر نیست تن بی جان بیماران کراکی را بشوید ، چون تن شان کرم گذاشته و پوسیده و دست و پایشان در حین شستن کنده می شود.
شاید به دلیل همین دوری ها و همین تنش ها که موج وار اوج می گیرد، نوشتن در دنیای ما ایرانیان نقش پر رنگی دارد. نوشتن نوعی درد دل کردن است از راه دور و نوعی دیالوگ است با کسانی که دوستشان داریم یا جنس شان با ما یکی است اما دم دست مان نیستند.
گاهی، فکر می کنم انگار ما مرده ایم . دستی از پنجرۀ هواپیما دراز شده و مشت مشت خاکستر هامان را بیرون پاشیده است و ما مثل دانه های ریز و درشت خاکستر در دهی و شهری هاج و واج و سرگردان در هیئت آدمیان فرود آمده ایم؛ صبح ها از خواب بیدار می شویم و ناشتایی می خوریم و سر کار می رویم ؛ خرید می کنیم و غذایی می پزیم و می خوریم و آمیزش می کنیم و بچه دار می شویم و بچه ها مان مدرسه می روند و بزرگ می شوند و دانشگاه می روند و عروسی می کنند و ما... همچنان در رفت و آمدیم و جلسه می رویم و تظاهرات می کنیم و نامه های اعتراضی می نویسیم و تن مان را با زنجیر به میله های سفارت جمهوری اسلامی می بندیم، کتاب ترجمه می کنیم و نمایشنامه هامان را در جشنواره هایی که در حیاط خلوت صحنۀ هنری کشور میزبان تشکیل می شود اجرا می کنیم، اردو می گذاریم و نشست های یاد بود بر پا می کنیم و سمینار و کنفرانس و بنیاد فرهنگی و پژوهشی براه می اندازیم و اینطوری به زندگی مان که دو زیستی است ادامه می دهیم.
انگار خودمان مرده ایم و داریم از دور به گورستانی که در آن خفته ایم و کار می کنیم و فرزندانمان را در آن به دنیا می آوریم نگاه می کنیم.
وقتی چشم مان را تنگ می کنیم و درست نگاه می کنیم می بینیم که نمرده ایم و جنب و جوشی داریم . روز ها در شرکت ها و موسسات آلمانی یا هلندی و انگلیسی کار می کنیم و از مغازه هایی که در خاک کشور میزبان قرار دارد پنیر جامد و ژامبون می خریم و شب ها به ایران باز می گردیم؛ با غذاهایی که رنگ و بوی زعفران و لیمو عمانی را می دهد و سبزی قرمه و تربچه و پیازچه و آب لیموی یک و یک . بعد از شام به وبلاگ ها و صفحه های اینترنتی دوست و دشمن سر می زنیم به نشست ها ی بحث و مراسم یاد بود اعدام شدگان می رویم در پالتاک شرکت می کنیم ، به کنسرت شجریان و شهرام شب پره می رویم و یا در دیسکوی ایرانی قر می ریزیم و شب که به رختخواب می رویم باز خواب فرودگاه مهر آباد و میدان آزادی را می بینیم .
از آنچه کشور میزبان به ما عرضه می کند روی گردانیم ، به ما چه زباله های اتمی را در کجا چال می کنند و شعر خوانی و بحث های فلسفی و فرهنگی و هنری متفکران کشور میزبان مثل نسیمی است که می آید و آرام از کنار گوش مان می گذرد. گاهی این نسیم عطر یاس را در مشام مان می ریزد اما بی اعتنا می مانیم و نیم نگاهی به آن نمی کنیم . حتی وقتی می گویند وسایل نقلیه عمومی اعتصاب کرده اند بجای اینکه بپرسیم "حالا خواسته هاشان چیست؟" و " دردشان کدام است؟" تنها جمله ای که از دهانمان خارج می شود اینست : "خوشا بحال و سعادتشان که می توانند برای دستمزد بیشتر و شرایط بهتر اعتصاب کنند" یا "مگر می شود در ایران از این کار ها بکنند؟" و فوری یاد اسانلوی بدبخت می افتیم که فقط بخاطر مبارزۀ سندیکایی زندانی شده است و زبانش را بریدند. وقتی می خواهیم از" روزمرگی" فاصله بگیریم و برای تجدید قوا به سفر می رویم در کوه های سرسبز، رامسر را می بینیم و کوه های لخت ما را به یاد جادۀ اصفهان می اندازد و بید مجنونی که بر آب سر خم کرده منظرۀ محلات را برایمان تداعی می کند و جویی که در دو سویش بوته های پونه روئیده یاد کرج و شهریار را در دلمان زنده می کند
این حرف ها را از سر گلایه نمی گویم . دارم بلند فکر می کنم و دنبال دلیلی می گردم یا دلایلی که ایرانیان تبعیدی را دچار نوعی نارضایتی و اختلال جدی کرده است. آنقدر که حوصلۀ خودشان را ندارند ، چه برسد به اطرافیان شان . دنبال دلیلی می گردم که خلاق ترین و با استعداد ترین فرزندان کشورمان را واداشته صبورانه به سخت ترین و خسته کننده ترین کار ها تن بدهند اما حاضر نیستند سد ها را بشکنند و به جامعه ای که در آن زندگی می کنند وارد شوند.
البته این حرف ها مطلق نیست و همه یک اندازه و به یک شکل دچار آن نیستند و حتی کسانی که به این زندگی دوزیستی مبتلا هستند یکسان از آن رنج نمی برند . در زندگی همۀ ما فراز هایی هست شاد و خرم و سبز و لحظاتی که عاشق می شویم و روزی که بچه هامان در مدرسه شاگرد اول می شوند و در رشتۀ مورد علاقه شان در دانشگاه ثبت نام می کنند. آنوقت در دل می گوئیم طفلک بچه های ایران که ناچارند در هر رشته ای که نمره آوردند ثبت نام کنند و شاید برای دقایقی خوشحالیم که در ایران زندگی نمی کنیم.
اما غم غربت دردی است که مثل کفش تنگی درهر شرایطی پای آدم را می زند و درد را به جانش می ریزد، چه با این کفش در بیابان بی آب و علف راه بروی و چه با آن در عروسی با سر خوشی برقصی . در همه حال دردی خفیف اما مزمن جانت را در چنگ می فشارد.
البته کسانی که در ایران زندگی می کنند هم دغدغه هایی از این دست دارند . زندگی ایشان هم دو زیستی است . زندگی خصوصی آدم ها شکل و رنگ و ارزش های اخلاقی و قوانینش با زندگی که در بیرون از خانه جریان دارد یک دریا فاصله دارد .
کسانی که در ایران زندگی می کنند دردشان این است که در کشور خود بیگانه هستند و مشگل ما این است که در کشور بیگانه نمی توانیم یا نمی خواهیم خودی شویم .
این حرف ها ناله های غربت نیستند و برای این بیانش نمی کنم که غمگین و ناامیدم. برعکس حالم خیلی خوب است. بخاطر رویداد های خوشی که در زندگی هر کسی پیش می آید . رویداد هایی که بوی طراوت و شادی و عشق و بالندگی می دهد.
پی نوشت :
چند تا از دوستان سراغ سیب را از من می گرفتند. می گفتند پائیز رسیده. پائیز فصل سیب است. گلایه می کردند چرا از سیب تازه خبری نیست؟ راستش خودم هم نمی دانم چرا سیب من اینهمه دیر رسیده است !
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۱۸:۵۷  
6 Comments:
  • At ۱۹ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۱۹:۳۲, Anonymous هیولا said…

    سیب عزیز حرفهایت قشنگ بود و من رو یا این شعر انداخت که برایت می نویسم:
    این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
    این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست.

    آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
    طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست.

    آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت -
    هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست.

    در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان -
    لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست.

    در دامن بحر خزر و ساحل گیلان –
    موجی است که در ساحل دریای عدن نیست.

    در پیکر گلهای دلاویز شمیران -
    عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست.

    آواره ام و خسته و سرگشته و حیران -
    هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست.

    آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست -
    دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست.

    من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ -
    در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست.

    هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران -
    بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست.

    پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران -
    لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست.

    هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ -
    چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست.

    این کوه بلند است ولی نیست دماوند -
    این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست.

    این شهرعظیم است ولی شهرغریب است -
    این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

     
  • At ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۰:۵۳, Anonymous سارا موسوی said…

    واقعا واقعا واقعا قشنگ مینویسی نسرین جون - امیدوارم که هر روز آپ کنی - قربونت برم بوس

     
  • At ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۱:۱۶, Anonymous آرام دیل مقانی said…

    بسیار بسیار قشنگ بود و با هیولا هم موافقم : این خانه قشنگ است ولی خانه ما نیست نسرین جون

     
  • At ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۲:۲۵, Anonymous مریم ناهیدی said…

    می توان رشته این چنگ گسست
    می توان کاسه آن تار شکست
    می توان فرمان داد
    های ای طبل گران
    زین پس خاموش بمان
    به چکاوک
    اما نتوان گفت: مخوان

     
  • At ۲۲ اکتبر ۲۰۰۸، ساعت ۳:۱۶, Anonymous فریار said…

    نسرین خانم، دستت درد نکند. سیب بسیار خوشمزه‌ای بود. نثرت زیباست. حساسیتت به آوارگی و عشقت به ایران در لابلای حروف موج می‌زند. لطفا بیشتر به درخت سیبت برس!

    فریار

     
  • At ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹، ساعت ۱۲:۰۱, Anonymous ناشناس said…

    ...please where can I buy a unicorn?

     
ارسال يک نظر
<< Home
 
وبلاگ نسرین بصیری
یادداشتهای نسرین بصیری
تازه نوشته ها
آرشیو

روزنامه نگارم و مسئول برابری حقوق زنان هستم در دانشگاه هنر برلین . آرزوهایم خیلی بزرگ، توقعاتم متوسط و امکاناتم خیلی کوچک است. وبلاگ نمی نوشتم چون سرم شلوغ است و بیش از این رابطه نمی خواستم. وبلاگ می نویسم چون دوست دارم پراکنده هایم یکجا جمع شوند و هفت ماهه به دنیا آمده ام و گاهی عجله دارم حرف هایم زود به گوش مخاطبانم برسد

پیوندها
----------------------------------------





Powered by WebGozar

سیب