نسرین بصیری
 
پنجشنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
گفتار نیک پندار نیک کردار نیک فراموش شده؟
متوجه شدم که برخی از سایت ها به نوشتۀ من در مورد چگونگی یارگیری سازمان مجاهدین خلق لینک داده اند . من مشگلی ندارم هر که می خواهد با امانت داری نوشته های مرا منعکس کند . اصلا وبلاگ می نویسم تا حرفم به گوش بقیه برسد بنا بر این لینک دادن و باز منتشر کردن هیچ اشگالی ندارد . مشگل آنجا آغاز می شود که برخی سایت ها از قول خودشان نظراتی نوشته اند و داوری های خودشان را پیش از نوشتۀ من آورده اند. طوری که خواننده به اشتباه فکر می کند نظرات طرح شده از آن من است.
اهل آگاهی رسانی هستم. اما هیچ علاقه ای به "افشاگری" و "جنجال بر پا کردن" و "جو سازی" علیه هیچ سازمان و دسته و گروهی را ندارم.
حساب من با سازمان مجاهدین خلق پاک است. به دلیل تهیه بی سانسور رپرتاژ و گزارش از تظاهرات و نشست هایی که در برلین داشتند سالهاست که ایشان حاضر به گفت و گوی مطبوعاتی با من نیستند و مرا به هیچکدام از نشست های مطبوعاتی شان راه نمی دهند. من هم به نوبۀ خودم رفتار های سیاسی شان را نمی پسندم و آن را مغایر با راستی و دموکراسی و حقوق بشر می دانم. رفتار هایی هستند که با این قرن و زمانه جور نیستند.
چند باری هم در رسانه هاشان مرا همکار رژیم خواندند که اگر جدی شان می گرفتم ازشان شکایت می کردم. اما حیف وقت و انرژی..
با اینهمه نه از این سازمان کینه ای دارم و نه خصومت شخصی و نه این روش را می پسندم که فردی یا گروهی و رسانه ای بیاید با همان متد هایی که خودش دوست ندارد به جنگ مخالفان سیاسی برود. کاری که این سایت کرده
http://www.iran-interlink.org/
اینها نام مرا نوشتند و مقاله را منتشر کردند و عنوان آنرا جعل کردند و نوشتند استخدام هنرپیشه توسط فرقه رجوی برای تظاهرات در حالی که من در هیچ جای نوشته نام فرقه را نیاوردم. ممکن است نظرم این باشد که سازمان مجاهدین فرقه است، ممکن است نظرم این نباشد. فعلا این موضوع اهمیتی ندارد .مهم این است که اینکار خیانت در امانت و تقلب است برای پیشبرد اهداف . درست مثل همان کاری است که سازمان مجاهدین می کند و من و شما از ایشان انتقاد می کنیم
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۱۵:۰۷   6 comments
چهارشنبه ۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
ما فقط همینجوری گرفته بودیم آنجا نشسته بودیم
مقاله ای از "یونگه ولت " بدستم رسید با عنوان " ما فقط همینجوری گرفته بودیم آنجا نشسته بودیم"
یونگه ولت یک روزنامۀ سراسری چپ گرا ست در آلمان. این روزنامه در آلمان شرقی چاپ می شد و پر تیراژ ترین روزنامۀ آلمان دموکراتیک بود . پس از فروپاشی آلمان دموکراتیک روزنامه بشکل خصوصی اداره می شود و بر اساس تعریفی که از خود ارائه می کند، رسانه ای است مارکسیستی و ضد امپریالیستی.
مقالۀ " خوب ما فقط همینجوری گرفته بودیم آنجا نشسته بودیم" روز 9 ژوئیه 2008 برابر با 19 تیرماه 1387 چاپ شده و مربوط می شود به راه و روش یار گیری سازمان مجاهدین خلق . مقاله را برایتان ترجمه کردم

گفت و گویی با جولیا ت . به قلم رودیگر گوبل
جولیا 44 ساله و اوکراینی است . او از 7 سال پیش تا کنون در آلمان زندگی می کند. سازمان مجاهدین خلق یا شورای ملی مقاومت یکی از سازمان های سرشناس اپوزیسیون ایران است . گروهی است که برای تعویض حکومت تهران یار گیری می کنند و برای این کار از جانب واشنگتن حمایت مالی می شود.
شما در یکی از نشست های بزرگ خود در ویله پینت در حومۀ پاریس شرکت کردید. چه چیزی شمای اوکراینی را بر انگیخت تا اواخر ماه ژوئن به این "جشن ملی علیه آخوند ها" بروید؟
دوستان و آشنایان به من پیشنهاد کردند و گفتند می توانم با 15 یورو به پاریس بروم و دو روز آنجا بمانم. خوب طبیعتا این یک پیشنهاد پرمنفعتی بود . واکنش نسبت به این پیشنهاد فوق العاده بود. ما از دوسلدورف با ده تا اتوبوس راه افتادیم . تو هر اتوبوس 50 نفر نشسته بودند ، همه شون هم روس و اوکراینی . نه ایرانی و نه آلمانی؛ البته بجز رانندۀ اتوبوس . بیشتر شرکت کنندگان هم مثل من یهودی بودند، که به عنوان پناهنده های "سهمیه بندی شده" به آلمان آمده بودند . به ما گفتند که بعدا سفر های اینچنینی به اتریش و ایتالیا هم سازماندهی می شود.

شما قبل از سفرتان می دانستید که قرار است به یک نشست تبلیغاتی سازمان مجاهدین خلق که شبیه فرقه است می برندتان و قرار است آنجا برای رهبر شورای ملی مقاومت مریم رجوی هورا بکشید؟
نه بطور دقیق نمی دانستم. با دوستم رفته بودم پاریس را بگردم و بروم موزه و اینها. اینکه موافق یا مخالف ایران باشیم یا موافق یا مخالف اپوزیسیون، برای ما فرقی نداشت و در این آخر هفته نقشی هم نداشت . به ما کوکا کولا و فانتای مجانی می دادند و یک چتر هم دادند. از آن گذشته پول محل خواب و صبحانۀ مان را هم دادند.

خوب... حالا تو ویله پرینت نزد "اوپوزیسیون ایرانی" چه ها گذشت؟
به ما گفتند مهم است و باید تو نشست شرکت کنیم. . باید به همگان نشان داده شود که چند نفر آدم از خانم رجوی پشتیبانی می کنند. وقتی به آنجا رسیدیم همگی ما را با دقت و وسواس گشتند. مثل تو فرودگاه بایستی از یک مرحلۀ بازبینی امنیتی گذار می کردیم. کیف هامان را گشتند و وادارمان کردند تا تلفن های همراه و دوربین هامان را به شان بدهیم . نمی خواستند ما عکس بیاندازیم. براشان خوش آیند نبود که کسی تو عکس های مجاهدین یک عالمه روس ببیند .
اولش یک کنسرت بود. مریم رجوی که اشپیگل اونلاین او را مشتاقانه "مریم مقاومت " نامیده بود قرار بود ساعت پنج و نیم صحبت کند. اما قبلش به ما گفته بودند که ساعت 6 بعد از ظهر دم اتوبوس هامان باشیم ، که سوار شویم و به دوسلدورف بر گردیم. من و دوستم می خواستیم یک کمی زود تر بیائیم بیرون تا دوربین عکاسی مان را پس بگیریم. اما در همان هنگام یکباره خیلی ها بلند شدند و می خواستند بیایند بیرون. هیچکس نمی خواست بماند. در این موقع یاران خانم رجوی در ها را بستند و اینجوری جلوگیری کردند از این موضوع که او برای صندلی های خالی سخنرانی کند
بر اساس آنچه رسانه ها نوشتند 70 هزار نفر از جانبداران شورای ملی مقاومت و چند صد نفر از نمایندگان مجلس آمریکای شمالی، اروپا ، استرالیا و خاور نزدیک در این مراسم شرکت کردند و سیاست های آشتی جویانه در برابر ایران را محکوم کردند؟
برای من نظر دادن در این باره و تخمین زدن سخت است. اما چیزی را که می توانم بگویم این است که آنجا چند هزار نفر روس تبعیدی آمده بودند . من چند نفرشان را دیدم که در بادن ورتمبرگ زندگی می کنند، یک عده ای از برلین آمده بودند ، از تورینگر آمده بودند و خلاصه از همه جا. دیدار بزرگی بود. کمتر کسی از ما سر در می آورد که آنجا روی صحنه چه خبر است و چه می گویند. گاهگاهی من کلمۀ دموکراسی یا یک چیز هایی شبیه این را می فهمیدم

گفتید برنامه هایی برای سفر به اتریش و ایتالیا هم قرار است ترتیب داده شود. آیا شما حاضرید یکبار دیگردر این سفرهای تبلیغاتی برای جنگ شرکت کنید ؟
من هنوز جوابی به شان ندادم. نه آره گفتم ، نه نه. هنوز هم تاریخ ها معلوم نیست. ولی ... چرا که نه؟ کجا می توانم با 15 ایرو بروم وین؟ مادرم رد می کند و می گوید این کار با اعتقاداتش مغایرت دارد. قبول این دعوت با اعتقادات من هم جور در نمی آید. اما دوستم به 15 ایرو اشاره می کند و به درستی می گوید: "ما که کاری نمی کنیم. آدم هم نمی کشیم! میریم یک خورده می گیریم آنجا می نشینیم.
اصل مقاله را به زبان آلمانی اینجا می توانید بخوانید
http://www.jungewelt.de/2008/07-09/057.php
در مورد درستی یا نادرستی مطالبی که خواندید داوری نمی کنم. نظرات ارائه شده در این مقاله هم الزاما با نظرات من خوانایی ندارد. اما بعید می دانم در این مقاله "اطلاعات" نادرستی گنجانده شده باشد. معمولا روزنامه نگاران آلمانی جانب احتیاط را رعایت می کنند. درست است که در اینجا مطبوعات آزادند تا هر چه دل تنگ شان می خواهد بنویسند، با اینهمه نه حق دارند به کسی توهین کنند، نه اجازه دارند تهمت ناروا بزنند، نه وقایع را وارونه جلوه بدهند و نه از قول فردی به دروغ چیزی بنویسند. اگر چنین کنند دعوای حقوقی سر می گیرد و قانون و دادگاه ذیصلاح از حیثیت فرد یا سازمانی که به وی توهین شده یا اتهام ناروایی بر او وارد شده دفاع می کند.
از طرف دیگر بر اساس تجربیاتی که به عنوان روزنامه نگار و مدیر رسانه ای در برلین دارم مطالبی که خواندم در مجموع با مشاهدات قبلی من خوانایی دارد. به عنوان نمونه چندی پیش ماجرایی به رسانه ها کشیده شد، زیرا سازمان مجاهدین خلق یا شورای ملی مقاومت از آژانسی که برای فیلم های سینمایی "سیاهی لشگر" کرایه می داد ، عده ای را بنام شرکت به عنوان سیاهی لشگر در فیلم، استخدام موقت کرده بود و وقتی شرکت کنندگان آگاه شدند که به تظاهرات برده شدند یکه خوردند و برخی شان دست به شکایت زدند و ماجرا به رسانه های آلمانی زبان کشیده شد.
یکبار هم خودم برای تهیۀ گزارش به تظاهراتی که توسط همین گروه کنار دروازۀ براندنبورگ برگزار شد رفتم. ساعتی گشتم و متوجه شدم، همۀ شرکت کنندگانی که با ایشان حرف زدم از شهر ها و کشور های مختلف با اتوبوس و در مواردی از آمریکا با هواپیما به برلین آورده شده بودند. در یکی دو ساعتی که میان تظاهر کنندگان می چرخیدم و با مردم مصاحبه می کردم به یک ایرانی ساکن برلین بر نخوردم. در عوض فراوان بودند کسانی که از کمپ های پناهندگان در غرب آلمان برای شرکت آمده بودند. بسیاری از شرکت کنندگان با سازمان مجاهدین ارتباطی نداشتند و شاید برای دیدن برلین هم نیامده بودند. پناهنده بودند ، دلشان پر بود از آنچه سالیان درازی در ایران تحمل کرده بودند و این سفر فرصتی بود برایشان، تا در گوشه ای از این دنیای بزرگ به حکومتی که باعث آواره گی شان شده اعتراض کنند. به یک گروه هم برخوردم که پناهندگان ساکن ایتالیا بودند و از ونیز و برخی از شهرهای دیگر ایتالیا آمده بودند؛ پناهندگانی بودند اهل اوکراین و قرقیزستان و جمهوری های دیگر شوروی . سیاهپوستان پناهنده که یک کلمه هم فارسی نمی دانستند مانتوهای بارانی که عکس مریم و مسعود رجوی بر آن بود تن کرده بودند و پرچم ایران را در هوا تکان می دادند.
تاکید می کنم در آن تظاهرات تنها به یکی دو گروه نسبتا کوچک غیر ایرانی برخوردم و بیش از 95% شرکت کنندگان ایرانی بودند. هنگامی که من رسیدم ، بر اساس آنچه از حاضران شنیدم ، کسانی که برای شهر گردی به برلین آمده بودند ازصف خارج شده بودند تا پیش از بازگشت به شهر یا دهکدۀ شان از برلین دیدن کنند. در نتیجه عموما به کسانی برخورد کردم که گرچه ربطی به سازمان مجاهدین نداشتند، از مخالفان سرسخت جمهوری اسلامی بودند
خبری هم از خبرگزاری «نووستی» از مسکو به دستم رسید پیرامون نشست پاریس که مال 11 تیر است اما برای فهم همه جانبۀ مطلب سودمند است
به گزارش «نووستی»"سازمان مجاهدین خلق ایران با صدور بیانیه‌ای از حضور یك هیات اردنی متشكل از 12نماینده پارلمان، تنی چند از شخصیت‌های برجسته این كشور از جمله شخصیت‌های سیاسی، رسانه‌ای و زنان در نشست سالانه این سازمان خبر داد و گفت تعداد شركت كنندگان اردنی در این نشست 33نفر بوده است.
" رئیس مجلس اردن اعلام كرد، شركت 12 تن از نمایندگان پارلمان این كشور در همایش "سازمان مجاهدین خلق ایران" كه در پاریس، پایتخت فرانسه برگزار شد، بدون اطلاع مجلس و شخصی بوده است.
جلال احمد مفلح سفیر كشور پادشاهی اردن روز دوشنبه به وزارت خارجه ایران احضار شد و رئیس اداره خاورمیانه عربی وزارت امور خارجه مراتب اعتراض شدید جمهوری اسلامی ایران نسبت به رویكردهای جانبدارانه اردن از عوامل تروریست را به وی ابلاغ كرد و خواستار توضیح از سوی مسئولان این كشور شد. جلال احمد مفلح در پاسخ اعلام كرد كه موضع رسمی دولت پادشاهی اردن هاشمی عدم به رسمیت شناختن گروه‌های تروریستی و عدم حمایت از آنان است."
در پایان تاکید می کنم اگر مخالفان حکومت ایران قادر نیستند به راستی نشستی سراسری با جمعیت بسیار ترتیب دهند، به دلیل این نیست که خارج نشینان به بی تفاوتی رسیده اند. ماجرا غم انگیز تر از این حرفهاست. علت اصلی پراکندگی نیروهای دموکرات و آزادیخواه است . در ضمن حتی اگر تفرقه ای در کار نبود باز هم بسیاری از تبعیدیان ازامکان مالی مناسب برای شرکت در چنین نشست هایی محروم می ماندند و قادر نبودند هزینۀ بلیت قطار درجه دو خودشان و روزنامه نگاران را به نشست هاشان بپردازند چه برسد به اینکه چند صد نمایندۀ مجلس را از آمریکا و استرالیا و اردن و کشور های دیگر به پاریس یا هر شهر دیگری دعوت کنند و ایشان را در هتل های مناسب سکنی بدهند و هزینۀ هواپیمایشان را برای راه های اینهمه دور بپردازند.
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۱:۰۴   3 comments
شنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
سیاه و سفید

بارک اوباما و جان مک کین در تمام زمینه ها با هم تفاوت اساسی دارند . تنها در یک نکته اشتراک دارند؛ هر دو می خواهند رئیس جمهور آتی آمریکا شوند
اوباما در هونو لولو (هاوایی) به دنیا آمده خوش چهره و خندان و سرشار از شور و نشاط و انرژی و زندگی است . حضورش در رسانه ها هم مثل رنگ مو و پوست و لباسی که بر تن دارد پر رنگ است .
جان سیدنی مک کین هم پوست صورتش و هم موهایش و هم حضورش در صحنه، رنگ و رو باخته است . کهن سال تر از آنچه هست می نماید و انگار با زندگی و زیبایی وداع کرده است.
اوباما جوان تر از 47 سالی که دارد می نماید و مک کین بیش از 72 ساله می زند .
پدر اوباما سیاهپوست و کنیایی تبار است. مادرش سفید پوست آمریکایی . پدر و مادر اوباما در هاوایی ازدواج کردند زیرا در آن زمان ازدواج سیاهپوستان و سفید پوستان ممنوع بود. چند سالی پس از تولد اوباما پدر و مادرش از هم جدا می شوند . مادرش به همسری یک مرد اهل اندونزی در می آید که مدیر کمپانی نفتی است و همراه همسر و پسرش به جاکارتا می رود .
رسانه ها گزارش می دهند پدر اوبا ما مسلمان بوده است و وی را در جاکارتا به مدرسۀ افراطیون اسلامی فرستاده اند و تربیت مذهبی داشته است. این ماجرا داستان است و رنگ و بویی از حقیقت ندارد . واقعیت این است که پدر اوباما آتئیست بوده و از آن گذشته اوباما تا 10 سالگی با پدر خوانده زیر یک سقف زندگی کرده و در 10 سالگی به هاوایی نزد پدر بزرگ و مادر بزرگش بر می گردد و در یکی از زیبا ترین نقاط جهان در یک مدرسۀ خصوصی شروع به درس خواندن می کند.
اوباما سه سال است که به عنوان سناتور انتخاب شده در حالی که مک کین بیش از 21 سال پیش به عنوان سناتور انتخاب شد.
هم پدر و هم پدر بزرگ مک کین دریاسالار نیروی دریایی آمریکا بوده اند و خودش در پایگاه نظامی پاناما بدنیا آمد و بخاطر ماموریت های پدر رویهمرفته به 20 مدرسۀ متفاوت رفت . وی سر انجام شغل خلبانی را برگزید و وارد نیروی دریایی آمریکا شد . تابستان 67 هواپیمای جنگنده اش بر اثر انفجار بی برنامۀ یک موشک آمریکایی دچار آتش سوزی شد. کاپیتان مک کین موفق شد پیش از انفجار که 90 ثانیه بعد رخ داد از هواپیمای پر از سوخت که آتش گرفته بود فرار کند . بلافاصله پس از دور شدن مک کین هواپیما منفجر شد . در پی آن تسلیحاتی که در محل بود هم یکی پس از دیگری منفجر شد ند . در این ماجرا 134 جنگندۀ آمریکایی جان خود را از دست دادند. مک کین پائیز همان سال به هنگام حملۀ هوایی به نیروگاه آب هانوی هواپیمایش مورد اصابت گلوله های نیروی دفاعی ویتنام شمالی قرار گرفت و وی بدست ویت کنگ گرفتار شد و به اردوگاه اسیران با نام طنز آلود هیلتون هانوی انتقال یافت . در آنجا مک کین به طرز وحشیانه ای شکنجه شد ، طوری که آثار شکنجه برای همیشه در وجودش ماندگار شد . هم سلولی های مک کین روایت می کنند وی را در حالیکه تنش پر از خون ماسیده بود به داخل سلول انداختند. همه بر این باور بودند که وی جان سالم از این ماجرا بدر نمی برد. اما مک کین با سر سختی زنده ماند. امروز هم آثار شکنجه در وی مشهود است . طوری که نمی تواند دستش را بالاتر از شانه هایش حرکت بدهد. مک کین قادر نیست موهایش را خودش به تنهایی شانه بزند و برای اینکار نیاز به کمک غیر دارد.
پس از این ماجرا ویتنام شمالی می خواست از دست مک کین خلاص شود و پیشنهاد آزادی پیش از موعد به وی داد. بخصوص که پدر مک کین در آنزمان فرمانده نیروی دریایی اقیانوس آرام بود. مک کین پیشنهاد آزادی را رد کرد. همین باعث شد که وی بار دیگر و بیش از پیش مورد شکنجه قرار بگیرد. در این ماجرا دست هایش شکست و باز او را با دست شکسته بصورت قپانی آویختند. گاهی هم او را مثل بقیه روی زمین می نشاندند و دست و پایش را طناب پیچ می کردند و در حالی که یک سر طناب را به دور گردن می انداختند نگهبانی بدنش را بر زمین می فشرد تا احساس درد و خفگی بهم بیامیزد . مک کین پس از 5 روز که به این شکل شکنجه اش کردند پذیرفت که جنایتکار جنگی است و برگه ای را که به وی داده بودند امضا ء کرد.
مک کین این مو ضوع را بزرگترین شکست زندگی خود می شمارد. وی 1973 به آمریکا بازگشت و تا کنون حتی از نگاه مخالفان سیاسی قهرمان جنگ ویتنام محسوب می شود. در سال 2000 مک کین از جانب جمهوریخواهان نامزد ریاست جمهوری شد اما در رقابت انتخاباتی از جورج بوش شکست خورد. در سال 2005 وی یکی از قدرتمند ترین مخالفان شکنجه در آمریکا توسط سیا بود و خواستار ممنوعیت شکنجه شد.
نقاط ضعف مک کین
مک کین به داشتن انرژی سر شار مشهور است و می گویند خیلی زود جوشی می شود و نمی تواند جلو خشمش را بگیرد. برخی از منتقدان مک کین معتقدند وی یک تخته اش کم است. یکی از نقاط تاریک زندگیش این است که در سالهای پایانی دهۀ 80 در کنگرۀ آمریکا برای منافع یک شرکت مالی مبارزه کرد که شیاد از کار در آمد و ورشکسته به تقصیر شد شد . گفته می شود مک کین به این علت از این بنگاه مالی دفاع نمود که از رئیس شرکت رشوه در یافت کرده بود.
مک کین از 15 سال پیش تا کنون از بیماری سرطان پوست رنج می برد و مشغول درمان است. در ضمن سیاست های مشخصی را دنبال نمی کند و بقول معروف زیاد زیگزاک می زند یا بقول خودمان گاهی به نعل و گاهی به میخ می زند.
هدف او و سیاست کلی وی بدست آوردن رای میانه است ، البته حدی را هم رعایت می کند و زیاد توی ذوق رای دهندگان محافظه کار خود نمی زند. البته اینکار برایش درد سر ساز است . مثلا گاهی به نفع آزادی سقط جنین حرف می زند و گاهی در مخالفت با آن، گاهی موافق پرداخت یارانه به مزرعه دارانی است که گازوئیل بیولوژیکی تولید می کنند ، گاهی مخالف آن . همراه اوباما طرحی به سنای آمریکا ارائه داده بود برای جلوگیری از گاز های گلخانه ای و گاهی هم در نشست های مخالفان این ماجرا حاضر می شود و سخنرانی می کند ، هم در جمع چپ گرا های روشنفکر ظاهر می شود و هم دست رد به سینۀ راست گرایان محافظه کار نمی زند.
مک کین هم بهترین دوست سیاسی "جو لیبر من" دموکرات است ، تنها دموکراتی است که با سیاست های جورج بوش در جنگ عراق بی چون و چرا موافق است و هم دوست سیاسی "آرنولد شواتسن اگر" است، تنها جمهوری خواهی که خواستار خروج نیرو های نظامی آمریکایی از خاک عراق می باشد. مک کین مخالف ممنوعیت ازدواج همجنس گرایان و موافق کنترل شدید تردر مورد مجوز اسلحه است . در مورد قوانین مربوط به مهاجرت از یکسو مخالف بخشودگی کسانی است که غیر قانونی در آمریکا زندگی می کنند و در عین حال مخالف محدود کردن کمک های اجتماعی به افرادی است که حضورشان در آمریکا غیر قانونی است. در مورد مسائل مربوط به مهاجران و خارجیان وی بعضی وقت ها چپ تر از سناتور های حزب دموکرات کنگرۀ کنونی رفتار می کند. بنا به همین دلایل، بسیاری از نیروهای محافظه کار مسیحی به طرفداران خود هشدار می دهند و می خواهند مک کین را از خود ندانند. حتی کار بجایی رسیده که محافظه کاران حوزۀ انتخابیه مک کین قطعنامه ای علیه وی به تصویب رساندند .
مک کین جز در زمینۀ نظری کار های ضد و نقیض هم زیاد می کند . مثلا در دوره ای بشدت با گروهی که بر علیه دموکرات رقیب "جان کری" وارد عمل شده بودند به مخالفت برخاست و تاکید کرد رقابت انتخاباتی باید منصفانه باشد، از جانب دیگر فردی را که این کار زار را براه انداخته بود در تیم انتخاباتی خود جای داد. او حتی مسئول تبلیغات جورج بوش را به عنوان بازاریاب استخدام کرده ، و با وی رابطۀ دوستانه ای بر قرار کرده است، درست همان کسی را استخدام کرده که در سال 2000 با متد های سوال بر انگیز در رقابت کاندیدا های جمهوریخواهان، خودش را از دور خارج کرده بود.
برخی از کارشناسان معتقدند مک کین به لحاظ قانونی نمی تواند رئیس جمهور آمریکا شود . زیرا شرایط رئیس جمهور شدن را دارا نیست. رئیس جمهور آمریکا باید دست کم 35 ساله باشد ، 14 سال در آمریکا زندگی کرده باشد و متولد آمریکا باشد. در حالی که مک کین همانگونه که قبلا گفتیم در پاناما بدنیا آمده است



posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۴:۳۶   3 comments
جمعه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
کار جدیدی از شاهین نجفی بنام حرف زن

امروزکار جدیدی دیدم از شاهین نجفی . کار خوبی است اما .... خوب ...خیلی خون و خشونت توش دارد. خشونت بخشی است از زندگی در جامعۀ ما . اما زنهای ایرانی، شاید هم بطور کلی مردم ایران هنرشان این است که با تمام تنگناها و خون و خشونت زندگی و زیبایی را فراموش نمی کنند


posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۲۲:۴۶   0 comments
شنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
مادران صلح و کمپین یک میلیون امضاء
پیامی گذاشته بودم برای وب سایتی که نامۀ مادران صلح را منتشر کرده بود و از همگان دعوت کرده بود تا نامه را امضا کنند . برایشان نوشتم : با جنگ مخالفم و به کوشش شما ارج می گذارم. دلم می خواست نامۀ شما را امضا کنم . اما هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم مدیران و مسئولان جمهوری اسلامی را که دستشان به خون جوانان آزادیخواه ایران آلوده است "محترم" خطاب کنم . امضاء نمی کنم چون با جنگ مخالفم و سران این حکومت دست کم 28 سال است نه برعلیه بیگانگان و جنگ افروزان ، بلکه بر علیه مردم ایران که آزادی و عدالت می خواهند، و بر علیه زنان برابری طلب به جنگی نا برابر دست زده اند . شما را سرزنش نمی کنم، چون در آن مملکت زندگی می کنید و چاره ای ندارید. خودم را سر زنش می کنم اگر با توجه به بهای سنگینی که برای دوری از میهنم پرداخته ام، امروز به افکارم دهانه بزنم و حرف هایم را در حصاری که شما در آن بسر می برید زندانی کنم.
پیام کوتاه بود و سوء تفاهماتی را در پی داشت . به برداشت نادرست اشاره کردم و گفتم ... نظر کوتاهی براتون نوشتم و فکر می کنم سوء تفاهم شد. بنظر من هم کمپین بزرگترین و توده ای ترین جنبش زنان تاریخ ماست. چون به کوچه و خبابان رفته. چون تا حدی با مردم سنتی و مردم کوچه بازار و مردمی که علاقه ای به پیشتاز بودن و هزینه دادن ندارند رابطه بر قرار کرده، چون بافت و استخوان بندی سفت و تعریف شده ای ندارد، چون مثل ماهی ریز و لیز است و هر بار که گرفتار می شود روزنه ای برای فرار پیدا می کند. چون غول است و در شیشه جا نمی شود.
درست است که دستگیری داده و کم هم نداده ، اما نسبت به تمام جنبش های دیگر و اعتراضات علنی دیگر پر دامنه تر و کم هزینه تر بوده است . من هم برای کمپین جا و بیجا امضا جمع کردم و چون روزنامه نگارم وقتی برای مصاحبه با کسی می روم ورقه های کمپین را میبرم تا امضا بگیرم. تابحال از خیلی ها امضاء گرفتم از جمله از مرجان ساتراپی . بنا بر این فکر نکنید با کمپین غریبه هستم و به کوشش کمپینی ها ارج نمی گذارم. اما کمپین سازمان نیست و نمی تواند باشد. ایدئولوژی ندارد و نمی تواند داشته باشد.
با پیامم خواستم بگویم ؛ درست است که کمپین ارج و اهمیت والایی دارد. اما حرف هایش "کلام خدا" نیست و مقدس نیست و مبارزه با هیچ جنایتکاری نباید امروز به این دلیل تعطیل شود.
اینکه جریان توده ای ملاحظات خودش را دارد (و باید داشته باشد وگرنه پیش از تولد می میرد) درست ! اما آدم هایی که بار "ملاحظات سازمان توده ای" دست و پایشان را نبسته ، حق دارند و باید دهانشان را باز کنند، نه برای فحش دادن و پرخاش به "جنبش توده ای" که سازشکار است و بد است و ... بلکه برای "کج دار و مریز" برای اعلام پشتیبانی و ابراز تفاوت. نباید دنباله روی کرد . حرف هایم نماد دیالکتیک "تفاوت" و "تفاهم" و ایجاد آشتی میان این دو مقوله است .
یک حرف هم در مورد مردم بگویم. مردم سنتی و مردم پیشرو و درک مردم ازدموکراسی . شاید بدتان بیاید .
بنظر من مردم ایران چه سنتی چه پیشرو و چه چپ و چه ملی و چه مذهبی ، هنوز دموکراسی را درونشان نهادینه نکردند و به آن عمیقا باور ندارند و به آن پایبند نیستند. دموکراسی جنسی و برابری خواهی میان زن و مرد که دیگر هیچ. اگر هم سازمان های پیشرو حرفش را بزنند و در منشورشان بر آن تاکید کنند بیشتر صوری است و به دلیل رودربایستی یا بخاطر لج و لجبازی با حکومت اسلامی ، تا باوری که به آن پایبند باشند.
در مجموع اگر میانگینی بگیریم، مردم ایران در این زمینه ها از آقای خاتمی عقب ترند. از او ترسو تر و ملاحظه کار تر و دروغگو تر و دیکتاتور تر و مرد سالار ترند.
نه اینکه بدم بیاید از مردم و بخواهم از بالا نگاه کنم و خوارشان کنم. اما فکر می کنم روشن فکر و آدمی که می خواهد جامعه را گامی به جلو ببرد کسی است که جامعه را آنطور که هست می شناسد ، نه آنطوری که دوست دارد و آرزو می کند. روشنفکر باید بداند گل و آجری که می خواهد با آن ساختمانی بسازد چه بافت و استحکامی دارد.
در این سوی مرز روشنفکران چپ و راست و ملی و مذهبی گاهی رفتاری با همدیگر دارند که آدم فکر می کند خوب اگر اسباب حکومت را داشتند ، فرق چندانی با آزادی کش ها و ستمگران نداشتند. نه اینکه بد باشند یا همه اینجور باشند. زمان می برد تا ما دیکتاتور های کوچک را درون خودمان خفه کنیم و به رنگ و تنوع اندیشه احترام بگذاریم. بنا بر این برایم تعجبی ندارد که آقا یا خانم شاعر و رمان نویس و نقاش و مجسمه ساز و حقوق بشری مسالۀ دموکراسی و برابری را عمیقا باور نداشته باشند . که مردم کوچه و بازار به سنت ها چسبیده باشند و با هر تغییری مخالف باشند. به سنت چسبیدن را دوست ندارم. اما با آن مهربانم. آدم هایی که به سنت می چسبند مثل آدم هایی هستند که فقیرند و بی عرضه اند و کاری از دستشان بر نمی آید. دری به تخته ای خورده و ارثی به شان رسیده و به تک تک سکه های گنجینه شان چسبیده اند. می دانند اگر سکه ای را خرج کنند هر گز دیگر توان پول در آوردن و جایگزین کردن را ندارند. دست و پایشان دائم می لرزد و فکر می کنند اگر دست کنیم و آجری را از پایه های بنای جامعه در بیاوریم و دور بیاندازیم ، دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود و همه چیز فرو می ریزد و ارزش های والا و فرهنگ کهن همه یکجا خاک و نابود می شود.
حتی روشنفکران دیکتاتور منش را هم می فهمم و باهاشان نا مهربان نیستم. فکر می کنند دانش مطلق دارند ، حقیقت را فقط خودشان فهمیده اند و با مخالفان فکری خودشان که این امتیاز را ندارند و" فهم شان کمتر است" به شدت برخورد می کنند.
تا با آنچه هست مهربان نباشی، رو در رویش نایستی و به چشمانش نگاه نکنی، هر گز نمی توانی تغییری در جامعه بدهی.
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۱۶:۵۷   5 comments
تلنگر
خوشحالم از اینکه کانون نویسندگان ایران توانسته است روز 18 تیر ، روزی تاریخ ساز ، انتخابات خود را برگزار کند. در اطلاعیه کانون نویسندگان آمده است ؛ انتخابات به شکلی ابتکاری و به شیوۀ پستی برگزار شده. فهرست منتشر شدهء اعضای منتخب در بیانیه :
اعضای منتخب هیات دبیران
ناصر زرافشان
علی اشرف درویشیان
فریبرز رئیس دانا
جاهد جهانشاهی
اکبر معصوم بیگی

اعضای علی البدل
محسن حکیمی
حسینعلی نوذری
رضا خندان
فرخنده حاجی زاده
یوسف عزیزی بنی طرف

بازرسان
حسن اصغری
محمد شریف

بازرس علی البدل
یزدان پناه

منشی
منیژه نجم عراقی

صندوق دار
علی رضا ثقفی


در میان کسانی که انتخاب شدند نام دو زن به چشم می خورد . این دو زن تصمیم گیرنده نیستند و نقش شان بیشتر تشریفاتی و خدماتی است تا سرنوشت ساز و راه گشا.

من در برلین زندگی می کنم و هیچگونه اطلاعی در مورد نویسندگان زنی که در کانون هستند یا نیستند، نامزد شده اند یا نشده اند ندارم. آنچه می دانم؛ حضور پر رنگ و چشمگیر زنان است در عرصۀ ادبیات ایران . آنچه می دانم؛ حضور مترجم زنی است هوشیار و پر کار که شمار کتاب هایی که ترجمه کرده از تعداد انگشتان دو دست من که هیچ از تعداد انگشتان هر دو دست من و دست های خودش بیشتر است . آنچه می دانم؛ حضور زنان جوانی است که مثل نویسندگان مرد ، خوب یا بد ، با استعداد یا بی خلاقیت کار می کنند. آنچه می دانم؛ تیراژ بالای کتاب های زنان رمان نویس است . آنچه می دانم شمار زنانی است که در عرصه های گوناگون قلم می زنند و از هزینه دادن نمی هراسند. آنچه می دانم؛ حضور چشمگیر زنان است در عرصۀ علوم و ادبیات و اندیشه .شمار شصت و اندی در صدی زنان در دانشگاه ها گواه این حضور است و مهر تاییدی است بر این ادعا. آنچه می دانم حضور و وجود زنی است سالخورده و خستگی ناپذیر در عرصۀ ادبیات و در عرصۀ دفاع از آزادی بیان و قلم و حقوق زنان.

آنچه می دانم؛ آوازۀ زنانی است که بیشک حضورشان در میان اعضاء دبیران منتخب ، چیزی بر نام نیکشان نمی افزاید، اما هر کدام وزنه ای برای کانون نویسندگان ایران محسوب می شوند.

این چیز ها را می دانم و از خودم می پرسم چرا ؟ مگر اندیشمندان و نویسندگان ما به آزادی قلم و به دموکراسی نمی اندیشند؟ مگر می شود دموکراسی خواست و خود به دموکراسی جنسی پایبند نبود؟

شاید این حرف ها را به این دلیل راحت می زنم که خودم نه نویسنده هستم و نه در ایران زندگی می کنم، تا کسی فکر کند می خواهم اعلام حضور کنم و یا جوش خودم را می زنم. بگذریم که کتاب هایی هم تالیف و ترجمه کردم ، اما خودم را در درجۀ اول روزنامه نگار می دانم و هیچوقت عضو کانون نویسندگان نبوده ام.

جوش زنان ایران را میزنم که مثل مرغ هایی هستند که سرشان را هم در عروسی می برند و هم در عزا . زنانی که فکر شان روشن است و گام هایشان بلند و شهامت شان تحسین بر انگیز. زنانی که فریاد های برابری طلبی شان گوش سنت گرایان و افراطیون را کر کرده. زنانی که در عرصۀ عکس و تصویر و هنر نام ایران را در جهان بلند آوازه کردند. به زنانی فکر می کنم که آنقدر آواز خوش صلح طلبی و آشتی جویی و برابری خواهی سر دادند تا صدایشان به گوش مردان جوان تر رسید و ایشان امروز برایشان امضا جمع می کنند و ترانه می خوانند .

اما این صدا هنوز به گوش "دیروز" نرسیده است . به گوش روشنفکران قابل احترام و عزیز و سپید مویی که از دموکراسی و آزادی و عدالت اجتماعی حرف می زنند اما از فرشته های عدالت و برابری و دموکراسی پروایی ندارند و با چنین فهرستی به میدان می آیند.
posted by Nasrin Bassiri| Balatarin | | @ ۳:۵۳   1 comments
وبلاگ نسرین بصیری
یادداشتهای نسرین بصیری
تازه نوشته ها
آرشیو

روزنامه نگارم و مسئول برابری حقوق زنان هستم در دانشگاه هنر برلین . آرزوهایم خیلی بزرگ، توقعاتم متوسط و امکاناتم خیلی کوچک است. وبلاگ نمی نوشتم چون سرم شلوغ است و بیش از این رابطه نمی خواستم. وبلاگ می نویسم چون دوست دارم پراکنده هایم یکجا جمع شوند و هفت ماهه به دنیا آمده ام و گاهی عجله دارم حرف هایم زود به گوش مخاطبانم برسد

پیوندها
----------------------------------------





Powered by WebGozar

سیب