یکشنبه, آگوست ۱۰, ۲۰۰۸

داستان تولد سیب

1 نظرات
از سه سال پیش دوست نزدیکی یکریز در گوشم می خواند "یک وبلاگ درست کن! کارهای فنی اش هم با من" می گفتم "نمی خوام" اینهمه کار ریخته سرم؛ حالا بیام یک بچه شیر خواره هم برای خودم درست کنم که هی عر بزنه و آدم مجبور باشه تر و خشکش کنه؟! اصلا تو اینهمه رابطه که دارم موندم" یا می گفتم هر وقت دلم خواست چیزی بنویسم می نویسم و یک جایی در اینهمه سایتی که وجود داره منتشر می کنم. حالا چرا بیام وبلاگ راه بیاندازم؟ دوستم خیلی انرژی دارد و پیگیر است . ول نمی کند. گاهی به زبان خوش و گاهی به تشر یادم می اندازد که قرار است وبلاگی درست کنی! و دستور می دهد : اسم انتخاب کن! می گویم یادت رفته؟! گفتم نمی خوام. گاهی حرف دلم را یا مطلبی که بنظرم گفتنش مهم می رسد را می نویسم و برای یکی از سه یا چهار سایتی که می شناسم و دوست دارم می فرستم. بعد از چند روز که فرصتی پیش می آید به سایتشان سر می زنم ببینم کجا و چه جوری منتشر شده. چند باری پیش آمد که "با کمال ناباوری" دیدم منتشر نشده. مطلب را دوباره می خواندم و فکر می کردم عقلشان نرسیده مطلب به این خوبی را منتشر کنند. گاهی هم می دیدم "من" مقاله پر رنگ است و تو دلم به شان حق می دادم. می دیدم یک جورایی حرف هام گزارش نویسی و خبری نیست ، جبنه های "زنانه" اش بیشتر است، شخصی است و به مقولۀ ادبیات نزدیک تر است. شاید هم هیچکدام از این چیز ها نباشد . دلیلش این باشد که نوشته ها "شکل خودم" است و در هیچ چارچوب از پیش تعریف شده ای نمی گنجد یا بقول آلمانی ها در هیچ کشویی جا نمیشود. از انصاف نگذریم که فقط چند بار پیش آمد که کارم را منتشر نکردند. اما من با دلبستگی زیاد می نویسم و اعتراف می کنم نوشته هایم را "عاشقانه" دوست دارم . نه اینکه ادعایی داشته باشم زیبا هستند یا "ادبیات برترند" و ارزش اجتماعی شان زیاد است. هیچکدام نیست. مثل فرزندانم هستند. آدم اگر بچه اش زشت هم باشد طبیعی است باز دوستش دارد. شاید هم علاقه ام به نوشته هایم برای این است که خیلی تنبلم و همینجوری و داوطلبانه هیچ چیز نمی نویسم و حرفی باید خیلی برام مهم باشد و به جانم سیخونک بزند تا بنشینم و بنویسمش. آن زمانی که برای کیهان لندن می نوشتم ، گاهی تند و تند مطلب می نوشتم . گاهی شش ماه سکوت می کردم . آنوقت بعضی از دوستان سوال می کردند ، چی شده چرا مدتی است چیزی ننوشتی؟ ننوشتن برای من چرا ندارد. معمولا وقتی سراغ "کاغد و قلم" می روم که افکاری مثل زنبور های گرسنه در مغزم می چرخند و تمام حواسم را به خود مشغول می کنند. آنوقت است که چاره ای ندارم ، مگر جلو مونیتور نشستن و با صفحه کلید کلنجار رفتن. گرچه تعریفم از نوشتن بیشتر تعبیر شاعرانه و ادبی است، کارم و آنچه به مغزم نیش می زند الزاما ربطی به مقولۀ ادبیات ندارد و تولید هنری نیست. کافی است کسی پنج هزار کیلومتر آنسو تر در سلولی تاریک نشسته باشد و با مرگ دست و پنجه نرم کند ، تا ننوشتن آزارم بدهد. یا جایی پناهنده ای در کشوری که من در آن زندگی می کنم از روی درماندگی بنزین روی سرش بریزد و جانش را به آتش بسپارد که گرم تر است از راه رفتن در جادۀ سرد و بی رمق زندگی در غربت که مثل تو نقاشی های کارتون پیچ و تاب می خورد و به هیچ جا نمی رسد، آنوقت آرامش از من سلب می شود و زنبور ها بجانم می افتند و آنقدر نیشم می زنند تا پا شوم و کارهای رنگارنگ و صورت حساب های پرداخت نشده و ظرف های نشسته را کناری بزنم و راهم را برای نوشتن چند سطر که مثل آب خنک گواراست هموار کنم. نگاهی به چهرۀ خندان کاظم دارابی برنامه ریز قتل میکونوس در فرودگاه تهران، که تنش پشت دسته گلی که از مقامات رسمی ایرانی دریافت کرده پنهان است ، یاد آن شب تلخ را در من زنده می کند که بیمارستان های شهر را با نزدیک ترین کسان نوری دهکردی زیر پا می گذاشتم و برای شناسایی پیکر هاشان به همراه نزدیک ترین دوستم به سردخانه ها پا گذاشتم. آنوقت برایم چاره ای نمی ماند مگر "غسل" کردن در آبشار کلمات تا بلکه یاد های تلخ را از تنم بشویم . البته فقط زشتی ها و تلخی ها مرا به نوشتن وا دار نمی کند . گاهی دیدن سیب های سرخ و آبدار ، رنگ یک لبخند و خواندن یک کتاب خوب ... مرا از لختی و سنگینی تکرار بیرون می کشد. زنبورهایی که گاه و بیگاه در سرم می چرخند در گذشته همیشه راه فراری می جستند و نیازی به وبلاگ احساس نمی کردم . تا اینکه یکشب هنگام آماده کردن برنامۀ هفتگی رادیویی، چشمم به نتیجۀ رای گیری کانون نویسندگان ایران افتاد و فهرست دبیران انتخاب شده را دیدم. پنج عضو اصلی و پنج عضو علی البدل. همه مرد ... جز یک زن که "بی جهت" در فهرست علی البدل راه گم کرده بود و "خلوت مردانۀ" نویسندگان برگزیده را بهم زده بود. سه نفر از اعضاء اصلی را خوب می شناسم، انسان های قابل احترامی هستند که سالها برای دموکراسی تلاش کرده اند و هزینه های سنگینی بابت آن پرداخته اند. تو دلم پا بر زمین کوبیدم که این دیگر چه جور دموکراسی است که "نویسندگان ایران" خواهانش هستند؟ دموکراسی "تک جنسی" ؟ تلاشگران این "دموکراسی" مداد پاک کن برداشته اند و صورت زن را از ذهنشان و از پهنای زمین و درازای روزگار پاک کرده اند. فکر کردم اینها درهرچه با حاکمیت جمهوری اسلامی اختلاف داشته باشند در این یک مورد ، نادیده گرفتن و حذف زنان، با او اشتراک دارند. می دانم ...بیشتر مردان روشنفکر دنیا همین جور ها می اندیشند، اما دست کم عقلشان می رسد که اینکار "قبیح" است و برای حفظ ظاهر هم که شده باید یکی دو زن را در فهرست هاشان جا بدهند. حتی اگر انگیزۀ شان "رعایت ادب" باشد و این دو سه "زنان دست نشانده" یا "زنانی رام" باشند. به این چیز ها فکر می کنم و دلم می خواهد چیزی بنویسم. "تلنگر" ی بزنم به مردان پیش کسوت و سر شناس و خوشنامی که در فهرست هستند و احتمالا نقش اساسی را در این انتخابات داشته اند. به چند سایت اینترنتی فکر می کنم که دوست شان دارم و معمولا نوشته هایم را براشان می فرستم. صفحه شان درخیال پیش رویم باز می شود. مردان موسپیدی را می بینم که ردیف از بالا تا پائین صفحه به من زل زده اند و یاد آوری می کنند در این سایت ها نمی شود به فریبرز رئیس دانا، ناصر زرافشان، و علی اشرف درویشیان که خیلی دوستش دارم انتقاد کرد. البته اینطور نیست که زنان در این سایت ها چیزی ننویسند. می نویسند. فقط باید با انگشت میانی روی تکمه ای بزنی تا تصویر قل بخورد و بالا و بالا تر برود ، آنوقت آن پائین پائین چند تا زن جوان و طناز که موهاشان را آراسته اند و به لبانشان ماتیک سرخ رنگی مالیده اند ، بالای قطعه شعری یا یک روایت ادبی به ما لبخند می زنند و یاد آوری می کنند که دبیران حواسشان بوده و زنان را کاملا فراموش نکرده اند. بر می گردیم به چهار هفته پیش. دارم به این چیز ها فکر میکنم و مطلبی در مورد انتخابات کانون نویسندگان در ذهنم شکل می گیرد. اما این نوشته بی خانمان است و سرپناهی ندارد. اگر در ایران زندگی می کردم و یاد گرفته بودم حرف هایم را در لفافه بگویم و با ایما و اشاره و نصفه نیمه ...خانه های امنی داشتم. سایت های خوب زنان . اما حالا چه؟ .... و چون عقلم به جایی نمی رسد همانجا ، از پشت میز کامپیوترم داد می زنم : "من وبلاگ می خواهم!" . دوستم در اتاق دیگر صدایم را می شنود و ذوق زده می پرسد اسمش چه باشد ؟ می گویم سیب به این ترتیب سیب 4 روز پس از برگزاری انتخابات کانون نویسندگان ایران ، روز 22 تیرماه برابر با 12 ژوئیه زاده شد.
سیب ها را دانه دانه به فضای مجازی پرتاب می کنم و با شگفتی می بینم در شهری یا دهکده ای که نامش را نشنیده ام دستی دراز می شود و سیب را می گیرد. دوستم هشدار می دهد، تازه کاری .... حالا کنتر نمی خواهی.. باشه بعدا ... اصرار دارم برایم کنتر بگذارد. کنجکاوم ... می خواهم بدانم سیب ها چند بار می غلطند و کجا می روند. حالا در شگفتم چطور سیب های من اینهمه چرخیده و فرود آمده اند؟ پس فردا سیب یکماهه می شود و دلم می خواهد اینجا به دوستم بگویم مرسی که مرا به سفر در این دنیای مجازی بردی

دوشنبه, آگوست ۴, ۲۰۰۸

!هیولای من

0 نظرات
مات مانده ام که این حرف ها چه معنایی دارد؟ ترجیح می دهم سکوت کنم ! بد است رویا های آدم فرو بریزد. اصلا عصبانی نیستم و هیچ ناراحتی از هیچکس ندارم. فقط مات مانده ام ، دنبال آن چیزی می گردم شاید آن عینکی که وقتی به چشم می زنی یکهو دنیا رنگ دیگری پیدا می کند. عینکی که سبزه زار پاک را اینهمه چرک و بویناک جلوه می دهد، و تو دیگر نمی دانی این چرکی درد، و آشفتگی برگ های زرد واقعا در آنسوی پنجره هستند، یا عینکی که تو به چشم زده ای دنیا را در یک آن بیمار و تاریک و کن فیکون کرده است ؟
عینک را بر می داری و باز به بیرون نگاه می کنی، علف های هرز و آشغال دنیا را برداشته . چمن سبز و زیبا زیر کاغذ پاره ها مدفون شده و دارد نفس های آخر را می کشد. عینکت را می زنی و خوب نگاه می کنی نمی توانی تشخثص بدهی کاغذ پاره ها و ته مانده های بشقاب و زبالۀ ها که در آنسوی پنجره به دست گرد باد گرفتار شده و مثل هیولایی بی شاخ و دم پیش رویت می رقصد واقعا آنجاست یا کسی قصد جانت را کرده و این عینک لعنتی را آورده و به چشمانت زده تا همه چیز را وارونه و دگرگون ببینی . می روی کنار پنجره تا درست ببینی چه خبر است؟ گرد باد تو را هم با خود می برد ، یاد هایت را غارت می کند . قاطی آشغال ها در هوا تاب می خوری . می خواهی دستت را به جایی بند کنی . به چیزی خنک ، به پاکیزگی آبشار بیاویزی. به آبشاری که می تواند همۀ آشغال های دنیا را یکسر بشوید و یکجا با خودش به پستی خاک و گودال های بویناک ببرد. تا شاید در چرخۀ طبیعت به عمق بروند و شسته شوند و روزی مثل چشمۀ جوشان از خاک سر بلند کنند
اما تا وقتی کنار پنجره ایستاده ای باید حواست باشد تا باد تو را با خود نبرد. باید احتیاط کنی به تیزی قوطی حلبی هایی که در هوا می چرخند نخوری ، به خاشاک بی ریشه نیاویزی و در آغوش هیولای نفرت در گردباد نرقصی هر چه هم که احتیاط کنی و با آبشار همبستر شوی باز ناگزیر در خیال از خود می پرسی چرا ؟ چرا سبزه زار من که تا دیروز پر نشاط و با طراوت بود طعمۀ خوک وحشی و موش کور شده است . کدام جادوگری ورد خوانده و کدام دست، چرکی بویناکی مرگ را یکباره به این مزرعۀ پاک پاشیده است؟ فکر می کنی، این عینک چیست که می تواند در آنی دنیایت را زیر و زبر کند ؟ چه کسی این عینک را اختراع کرده، چه دست هایی آنرا به چشم تو زده؟ همۀ اینها به یکطرف... همه هیچ ... دنبال آن نقطۀ کور می گردی. نقطۀ صفر . نقطۀ آغاز هیچ.. دنبال لحظه ای که آب پاک گل آلود می شود . و دنبال لحظه ای یا نقطۀ عطفی هستی که خون و پلشتی زندگی و زیبایی می زاید و نوزادی با اولین جرعه از هوای پاک، فریاد اعلام موجودیت می کشد .
دنبال لحظه ای یا نقطۀ عطفی هستم که لجنزاری بویناک خشک می شود، و بجای پلشتی و پشۀ مالاریا، مرغان آوازه خوان در آن خانه می کنند و گلهای سرخ به خاک آن چنگ می زنند . همیشه به دنبال دلیل اینجور چرخش ها بوده ام. دنبال نقطۀ عطف
همین کنجکاوی برای یافتن نقطۀ عطف بود که مرا به آنکارا کشاند و با امیر فرشاد ابراهیمی آشنا کرد. می خواستم بدانم آن چرخش کی رخ داد و چرا رخ داد و برای اینکه آن "لحظه" فرار نکند، با یک فیلمبردار آلمانی رفتم تا تصویر این چرخش را بر دیوارۀ تاریخ میخکوب کنم . می خواستم آن چرخشی را که انسانی را از "عملۀ قدرت " به "پشتیبان ملت" تبدیل می کند در کارنامۀ کشورم ثبت کنم.
این تصویر مرا رها نکرد. تصویر هیولاهایی مرا رها نکردند که می خواستند صورت مسئله را پاک کنند و نقطۀ عطف و چرخش را با صاحبش یکجا از روی کرۀ زمین "پاک کنند"
دوستان واقعی و دشمنان دوست نما همصدا شدند که ول کن این هیولا را ، تو را با پوست و گوشت می بلعد و استخوان هایت را دور می ریزد تا طعمۀ کرکس و کفتار شوی.
در سبزه زاری با صفا زندگی می کردم . در آرامش و صلح و صفا . هشدار دوستانم بیهوده نبود . هیولا ها یکی پس از دیگری به زندگیم وارد شدند. گاهی از پشت در تنوره می کشیدند و گاهی وقتی کسی خانه نبود به داخل سر می کشیدند و خرده شیشه کف اتاق ها می پاشیدند ؛ به عنوان هشدار که یعنی "مراقب رفتارت باش!" یا خاکستر سیگاری بر جای می گذاشتند که : " بدان و آگاه باش، ما اینجا بودیم" !
آنکه قرار بود هیولایی باشد بلای جان، مرغی از کار در آمد پر شور و آوازه خوان و گاهی پرخاشگر و سرکش، اما رام . مهربان ترین و نرم ترین و ظریف ترین موجود جهان است . دندان ندارد و گوشتخوار نیست و از دانه هایی که در طبیعت یافت می شود روزگار می گذراند.
اما هشدار دوستان و دشمنان دوست نما زیاد هم غلط از کار در نیامد
از وقتی با این "هیولا" در شهر گردش می کنم مرغان خوش خوان و قناریان باغ جادو شده اند. حالا شهر پرشده از عقاب و باز شکاری و کرکس که برای "هیولا" ی من چنگ و دندان تیز می کنند.