چهارشنبه, جون ۱۷, ۲۰۰۹

هالۀ نور

خیلی خسته ام . شب ها بیشتر از دو سه ساعت نمی خوابم . روز ها کار می کنم و هر وقت تلفنم روشن است دوستان و همکاران روزنامه نگارم با تلفن و پیامک و سوالات گوناگون سوراخ سوراخم می کنند. کسی را تو ایران می شناسی که آلمانی بلد باشد؟ به خبر نگار ما اجازۀ کار نمی دهند و می خواهیم با کسی که در ایران است مصاحبه کنیم. چند سال است آلمان زندگی می کنی ؟ خانواده ات ایرانند؟ میشه بگویی الان چه احساسی داری ؟ تو رو خدا اگر جایی تظاهراتی بود ما را خبر کن . روانشناسی که پارسال تو رادیو باهاش مصاحبه کردید مطبش کجاست؟ برنامۀ دو تلوزیون آلمان همین الان برنامۀ چرتی پخش کرده . "ایران شناس" پتر شولاتور آمده گفته رای ها درست است و اشگال کار اینجاست که خبر نگاران آلمانی فقط رفتند شمال شهر تهران گزارش تهیه کردند و احمدی نژاد در دهات طرفدار دارد و عده ای بااحمدی نژاد مخالفند چون با فساد و رانت خواری مبارزه می کند. یا "دارند تو ایران دانشجو ها را می کشند! نمی شود کاری کرد؟ " تظاهرات کجاست؟" "ساعت چنده؟ " "چه کسی برگزار ش کرده؟" " میشه شمارۀ تو را به فلانی بدهم چند تا سوال داره... " امشب باید برای یکی از مجلات آلمانی کاری انجام بدهم و برای اینکار لازم است که حتما چند جا به ایران زنگ بزنم. برنامۀ کوچه برلین را هم باید ضبط کنم. باز امشب را باید تا صبح بیدار باشم. به خودم می گویم اطلاع رسانی واجب تر است از تظاهرات کردن . بنشین تلفن بزن ایران و تدارک گزارشی را ببین که قرار است تا دو سه روز دیگر آمادۀ چاپ شود . هر کاری می کنم و هرچه عقلم نهیب می زند دلم آرام نمی گیرد . می دانم خیابان را برای تظاهرات بسته اند . بنا بر این دوچرخه را بر می دارم و بسوی آدناوئر پلاتس پا می زنم . نزدیک جمع که می رسم سه نفر را می بینم که یکی شان از جانبداران سر شناس و سفت و سخت سازمان مجاهدین خلق است . راستش خوشحال می شوم. فکر می کنم حالا دیگر همه با هم آشتی هستند و با هم راه می روند . تو دلم گفتم چه خوب این آقا که قلدری می کند و مرا به کنفرانس مطبوعاتی سازمان شان راه نمی دهد ، حالا که همه یکپارچه شدند بلند شده آمده تظاهرات . در چند ثانیه این فکر ها از مغزم می گذرد و به صورتش نگاه می کنم تا شاید به پاس این حرکت زیبای مردم ایران، امروز بشود بجای رو گردانی با هم سلام و علیکی بکنیم. آقای "م " هم به من نگاه می کند. نزدیک است سری تکان بدهم که می بینم داد می زند "مرگ بر اصلاح طلب!" بجای اینکه ناراحت بشوم از این صحنه که بنظرم خیلی کمدی می آید خنده ام می گیرد. در ضمن متوجه شدم که قصد این "آقازاده" ها شرکت در انتخابات نیست و فقط به قصد فضولی به این مکان آمده اند. به میان جمعیت می روم . باورم نمی شود که در شهر برلین اینهمه ایرانی یکجا جمع شوند . برای کنسرت سیما بینا و داریوش هم اینهمه جمعیت گرد هم نمی آید. در درجۀ اول نگرانی همگانی است برای هموطنانمان در ایران که مردم را به خیابان ها می کشاند. دلیل دوم این است که این بار نسل دومی ها پرچم را به دست گرفته اند . تظاهرات روز یکشنبه در برابر سفارت و تظاهرات روز سه شنبه که باز هم وسیع تر بود در مرکز شهر برلین، را همین جوان تر ها بدون دخالت نسل پیشین و البته با پشتیبانی های کناری ایشان برگزار کرده بودند . خانمی زیبا رو و کوتاه قد که از قدیم می شناختم به من می گوید از این تظاهرات خبر نداشته و دخترش به او خبر داده و گفته حتما باید بیاید. آشنای دیگری جلو آمد و دخترش را که وقتی خیلی بچه بود دیده بودم با افتخار نشان داد و گفت تظاهرات امروز را اینها سازمان داده اند. یکی از دانشجویان که تا بحال او را با کراوات ندیده بودم کراوات سبز رنگی زده بود و جولان می داد. دیگری که خاکی تر بود تی شرت سبز رنگی پوشیده بود کاهی بالای جدول نسبتا بلند خیابان می رفت و از آن بالا شعار می داد "رای ما را دزدیده به رای ما پز میده" و " هالۀ نور رو دیده رای ما رو ندیده" و دستمال سبز رنگی را در هوا تکان می داد . گاهی هم مثل شو من ها می گفت "نشنیدم!" تا جمعیت بلند تر تکرار کند. یک ماشین که دو بلند گوی بزرگ بالایش نصب کرده بودند میان جمعیت قدم آهسته راه می رفت. گاهی از بلند گو ها "یار دبستانی" پخش می شد و گاهی " ای ایران و گاهی زنی یا مردی شعاری می داد تا جمعیت تکرار کند یا سر اومد زمستان را پخش کند تا جمعیت را هم آوا کند. دختری بازیگر که فارسی را با لهجه حرف می زند با دوست پسرش و سگ کوچکی که بغل گرفته بود راه می رفت . چند زن ایرانی دیگر هم با همسران آلمانی خود در میان جمع بودند. سه چهار خانم بسیار لوکس با لباس های گرانقیمت و موهای مش شده و گوشواره های بلند انگار مادرانی بودند که دیروز از ایران رسیده اند. چند مرد موقر و موسفید را میان جمعیت شناختم. پرفسور رحمان زاده جراح سر شناس ایرانی در بخش اورتوپدی دکتر فهیمی که سالهاست یکی از کانون های پزشگان برلین را راه می برد . پزشگان و همسرانشان در میان جمع بودند. شاید بیش از سه چهارم جمعیت را هیچ جا ندیده بودم. فکر می کنم حتی به کنسرت های ایرانی هم نمی آیند. بعضی از آشنایان نزد من آمدند و گفتند این اولین باری است در عمرم که دارم تظاهرات می کنم. زنی زیبا رو که به تازگی چهل ساله شده گفت من امسال برای اولین بار در زندگی رای داده ام و برای اولین بار هم دارم تظاهرات می کنم. نزدیک آخر صف یک دختر بی حجاب و دوستش که شال سبزی را دور سر پیچیده بود با پرچم جمهوری اسلامی راه می رفتند. یا تازه این پرچم را بیرون کشیده بودند و یا هنوز اطرافیان متوجه شان نبودند. به ایشان تذکر دادم بهتر است پرچم شان را پائین بیاورند. چون امروز قرار نیست پرچم خاصی بالا برده شود. گفتم جمعیت به این بزرگی گرد هم آمده درست به این دلیل که هر کس پرچم خودش را بیرون نکشیده است. وگرنه یکی می آید پرچم شیر و خورشیدش را در می آورد یکی شعار سر نگونی بالا می برد. برای با هم راه رفتن باید رعایت کنیم. گفت عقیده ام است و عقیده هم آزاده. ما داریم برای دموکراسی راه می رویم. شما هم برو پرچم خودت را بیاور. بعد هم با ما حرف نزن ما رفتیم از رئیس پلیس پرسیدیم گفته اجازه دارید اینو دستتان بگیرید. گفته پرچم جمهوری اسلامی را بالا بردن جرم نیست. توضیح می دهم ؛ البته اجازه دارند دتستشان بگیرند اما نه تو این تظاهرات. این تظاهرات صاحب دارد و یک عده نشستند برای خودشان برنامه ریختند و تصمیماتی گرفتند تا این حرکت ادامه داشته باشد. دختر ها دائم حرف خودشان را تکرار می کردند دیدم استدلال فایده ای ندارد .جمعیت کلافه شده بود. آنها را بحال خودشان گذاشتم . حالا بقیه با ایشان کلنجار می روند . عاقبت هم به زبان خوش قائله پایان نگرفت . برنامه گزار به پلیس خبر داد و پلیس آمد و به دختر ها تذکر داد تا پرچم شان را جمع کنند.

1 نظرات:

Parvaneh Asadi گفت...

Er ist Peter SHARLATAN :)