
از راست به چپ رضوان مقدم میخائیل گورباچف، فریبا داوودی مهاجر
در سرزمین قصه ها نیستیم، بنا بر این به آسمان هفتم نمی رسم . آن بالا در آپارتمانی باز است و نوری که از آن بیرون می تابد راهرو را روشن می کند . نزدیک ورودی که می رسم رضوان در را کاملا باز می کند. سایۀ اندام باریکش را در تاریک روشن راهرو می بینم . نفس نفس زنان روبوسی می کنم و پالتو و شال گردنم را روی
"دوچرخۀ" ثابتی می اندازم که تنها اثاث راهروی کوچک آپارتمان است . رضوان مقدم یکسالی می شود که ساکن برلین است. درست نمی دانم انگیزۀ آمدنش چیست. شش بار دستگیری؟ چهار ده ماه انفرادی ؟ احضار ها و دستگیری های پیاپی بخاطر تلاشش در کمپین یک میلیون امضاء؟ دو سال زندان کشیدن در گذشته و داشتن سه سال حکم تعلیقی و حکم شلاق که هنوز اجرا نشده و مثل شمشیر داموکلس بالای سرش می چرخد و ناظر است بر حرکات و رفتار این زن آشتی جو و برابری خواه که نه سنگی پرتاب کرده ، نه سری شکسته ، نه خانه ای را ویران کرده و نه پاسگاهی را به آتش کشیده است.
رضوان مقدم دارد کار و زندگیش را می کند، جستجو گر است و اهل علم ونظر و دانش ، در عمل دو دستۀ گل به جامعه تحویل داده ، عقیده اش را بیان می کند و برای چرخش و قانون شدن آرزوهایش تلاش می کند!
کیفم را به دستۀ دوچرخۀ ثابت آویزان می کنم و با دیدن کفش هایی که دم در ردیف شده اند چکمه ها را هم در می آورم . میهمانی از بستگان رضوان ، به هنگام ورود به من سلامی می دهد و به دل اتاق کوچکی فرو می رود تا بار دیگر در دنیای مجازی لپ تاپش سیر کند. وارد نشیمن می شوم و باز ذهنم را می کاوم ببینم چرا رضوان به برلین آمده است . شاید خاطرات تلخ دورانی که با دختر شیر خوارش نسیم در کمیتۀ مشترک گذرانده بود او را به این سر زمین سرد و کم آفتاب کشانده یا تلخ ترین خاطره ها... او را به برلین سبز و پر برکه و دریاچه رانده است. خاطرۀ دورانی که برای خبر گرفتن از همسرش علی اصغر منوچهر آبادی به کمیته مشترک و قزل حصار و گوهر دشت و اوین سر می زد . همسرش علی اصغر منوچهر آبادی برای فعالیت هایش به دو سال زندان محکوم شده بود، اما 5 سال را در 4 بازداشتگاه بسر برد تا عاقبت معلوم نشد چرا و چگونه و به چه دلیل همراه با هزاران زندانی دیگر در تابستان شصت و هفت اعدام شد. درست همان اندازء بیهوده و بی دلیل که آن چند هزار نفر دیگر در آن روز ها اعدام شدند. شاید رضوان به برلین آمده تا از خاطرۀ جان باختن همسرش علی اصغر رها شود که به تمام در و دیوار های شهر تهران چسبیده است و کندنی نیست.
شاید هم این مادری که فرزندانش را از زندان تا آزادی به دندان کشیده و با تلاش های شبانه روزی و بی همسر و دست تنها بار آورده، طاقت دوری شان را ندارد و حالا که هر دو در آلمان درس می خوانند آمده تا کنارشان باشد. این فکر ها وقتی از ذهنم می گذرد که وارد اتاق نشیمن آپارتمان می شوم. آپارتمان را از کسی موقتا اجاره کرده. صاحبخانه هر که هست باید انسانی فریخته و اهل مطالعه باشد چون یکی از دیوار ها سراسر به قفسۀ کتاب اختصاص دارد. رضوان برای گرفتن مدرک دکترا نام نویسی کرده و با اینهمه بی آنکه پرسیده باشم مطمئنم نمی تواند در این یکسال اینهمه کتاب خریده باشد. دو میز کوچک ، که دور یکی شان چند صندلی چیده شده و یک کاناپۀ روکش دار اثاثیۀ اتاق را تشکیل می دهند .یک آباژور هم هست که از خوش ذوقی صاحبش خبر می دهد و جز آن تنها چند گلدان کوچک زینت بخش اتاق است.
پشت میز گرد، روبروی رضوان می نشینم و از فنجان سفیدی که جلویم گذاشته چای داغ می نوشم. چای در این غروب سرد پائیزی خیلی می چسبد در گوشۀ اتاق نشمین چند چمدان رویهم چیده شده که حدس می زنم چمدان های میهمان رضوان مقدم باشد. در اتاق نشیمن باز است. دختری چشم بادامی از شرق دور وارد راهرو می شود تا به آشپزخانه برود . هنگام عبور از لای در نیمه باز نگاهی به ما می اندازد و زیر لب سلامی می دهد؛ به زبان انگلیسی . رضوان می فهماند که این خانم دوست و فامیل نیست و فعلا به عنوان مستاجر در این آپارتمان ساکن است .
تو دلم می شمارم. با میهمان راه دور؛ در حال حاضر سه نفر در این آپارتمان دو خوابه زندگی می کنند. در حال چای نوشیدن خوش و بش می کنیم و می پرسم چه می کنی با درس ها؟ می گوید خوب...زبان آلمانی سخت است دیگر. اما راضی هستم .خوب پیش می رود، و پس از مکثی اضافه می کند... اما اگر بورسم درست نشود بر می گردم. اینجوری نمی شود دوام آورد.
دلم پر است. آمده ام که از رفتار رضوان انتقاد کنم. بی رودربایستی و بی مقدمه می گویم" تقصیر خودت است!" و "خوب... تو که یک جایزۀ معتبر گرفتی. چرا بخش مادی اش را قبول نکردی ؟ جایزه برای همین است دیگر . مگر اینهمه آدم بورس تحصیلی یا کاری نمی گیرند؟ می توانستی آنرا به حساب کمک هزینه تحصیلی بگذاری. این چه رابطه ای است که برخی انسان های شریف و جانبدار حقوق بشر با مادیات و زندگی دارند .
کسی جلو دارم نیست. یکی دو هفته حرص خورده ام و حالا دق دلم را خالی می کنم. رضوان به دور دست نگاه می کند و لبخند معنی داری می زند. انگار حرفم را گوش نمی کند یا باور ندارد. اما هر چه هست آشتی جوست و پاسخی نمی دهد .
در دلم از این گفتۀ رضوان مقدم که " اگر بورس تحصیلی درست نشود برمی گردم" آشوبی بر پاست. با اینهمه جلوی زبانم را می گیرم و خاموش از فروتنی های زنانه گله می کنم .
از رضوان مقدم شنیده بودم که قرار است به کمپین یک میلیون امضاء جایزه را بدهند. از دیگری می شنوم که شخص رضوان برای گرفتن جایزۀ "کوادریگا" پیشنهاد و برگزیده شده بوده و خودش ترجیح داده و پیشنهاد کرده که جایزه را به کمپین بدهند و کمپین هم مایل نیست هیچ نوع جایزۀ نقدی را بپذیرد.
می دانم که رضوان مقدم زن زحمتکشی است. می دانم با دو فرزند کوچک سالها به دلیل محرومیت های اجتماعی از کارش بر کنار بوده و با تدریس خصوصی بچه ها را به ثمر رسانده است. در کنار کار و بچه داری، از مادر سالخورده و بیمارش هم نگهداری می کرده و درس هم خوانده و در دو رشته فوق لیسانس گرفته است تا سر انجام پس از رفع ممنوعیت شغلی در دانشگاه شروع به تدریس کند. تیز است و حضور ذهن غریبی دارد. انرژی و پشتکارش هم بی نظیر است و همه را که بهم ببافیم زنی از کار در می آید که شایستۀ بهترین هاست .
آلمانی را در این مدت کوتاه خوب یاد گرفته، زبان انگلیسی را که زبان مراودۀ کاری است تقویت کرده و گلیمش را به تنهایی از آب بیرون می کشد. نقطۀ پایانی می گذارم بر سکوت و افکاری که خاموش در سرم می چرخد را به صدای بلند بیان می کنم : "چه کسی لایق تر از تو برای گرفتن "کوادریگا" و به اسبهای طلایی اشاره می کنم که در کتابخانۀ دیواری خیز برداشته اند تا با پیام صلح شان به میان اتاق بپرند و با سر و یال زخمی فرود آیند. آرام تر می گویم :" مگر شیرین عبادی جایزه دریافت نکرد؟ اشگالی داشت؟!"
فراوانند زنانی که با همۀ تلاش و کارهای ارزشمند شان بشدت فروتن هستند. فروتن بودن یا نبودن انتخاب شخصی انسان است . اما جمع چه؟ دیگران چه؟ زنان برابری خواه و زنان و مردانی که شغل شان خبر رسانی است اما رعوب این فروتنی می شوند و با آن همسازند.
مقایسه ای ساده در ذهنم جان می گیرد.
سوم اکتبر جایزۀ "کوادریگا"در برلین به رضوان مقدم اهداء می شود برای کمپین یک میلیون امضاء.
از راست به چپ رضوان مقدم، فریبا داوودی مهاجر میخائیل گورباچف
از چپ به راست واسلاو هاول نویسنده و رئیس جمهور پیشین چک و بربل بولای شخصیت برجستۀ آزادیخواه آلمان دموکراتیک
چهارم اکتبر، یعنی یک روز پس از آن، جایزۀ حقوق بشر را در نورنبرگ به وکیل دعاوی پر تلاش، عبدالفتاح سلطانی اهدا می کنند . ارزش معنوی جایزۀ حقوق بشر را با هیچ معیاری نمی توان سنجید. ارزش مادی آن پانزده هزار یورو است برای تشویق و فراهم کردن امکان ادامۀ کار و ادامۀ حیات وکیلی که سر نترس دارد و سالهاست بطور رایگان از زندانیان سیاسی دفاع می کند.
جایزۀ "کوادریگا" به لحاظ معنوی به قول رسانه های آلمانی زبان "مهمترین جایزۀ اجتماعی" است که همه ساله در روز وحدت دو آلمان به چهار نفر هدیه می شود که با شهامت خود دیوار ها را فرو می ریزند و پل ها را می سازند. ارزش مادی آن صد هزار ایرو است.
نامدار ترین سیاستمداران و هنرمندان جهان چه با ایشان موافق باشیم و چه نباشیم موفق به دریافت آن شده اند. آرمین مولر اشتال بازیگر آلمانی که به هالیود رفت و شهرت جهانی یافت، خوزه مانوئل باروسو رئیس کمیسیون اروپایی، حامد کرزای رئیس جمهور افغانستان و نخست وزیر پیشین المان هلموت کول . شیمون پرس و گر هارد شرودر و میخائیل گورباچوف و واسلاو هاول و سیلویا ملکۀ سوئد هم از جمله کسانی هستند که این جایزه را دریافت کرده اند.
در اهداء جایزه دموکراسی جنسی رعایت نشده و از 32 نفری که تا بحال "کوادریگا" را دریافت کرده اند شمار زنان از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند.
اهداء این جوایز پر اهمیت به ایرانیان جانبدار برابری و حقوق بشر بشدت خوشحال کننده است.
با اینهمه وقتی پوشش خبری در بارۀ دو جایزه در رسانه های فارسی زبان را با یکدیگر مقایسه می کنم آه از نهادم بر می آید . در مورد جایزۀ عبدالفتاح سلطانی از یکی دو هفته قبل از مراسم، به درستی پوشش خبری وسیعی داده شده.
از خوب یا بد روزگار در حال حاضر فقط وبلاگ می نویسم و با رسانه های فارسی زبان کار نمی کنم. بنا بر این وقتی می بینم حرفی و سخنی از "کوادریگا" نیست، به سراغ کامپیوترم می روم و ایمیلی به رضوان مقدم می زنم و این نابرابری را گوشزد می کنم و اشاره می کنم که خوبست در مورد جایزۀ "کوادریگا" پیش از اجرای مراسم پوشش خبری داده شود. پاسخ دقیق ایشان یادم نیست اما ایشان بر این نظر بودند که وقتی مراسم اجرا شد گزارشی پیرامون آن منتشر می شود.
مراسم اجرا می شود . بنا به یک سری دلایل یا سوء تفاهمات و سوء برداشت ها یا نارسایی در سازماندهی در این مراسم شرکت نمی کنم. نه اینکه نخواهم . نمی توانم شرکت کنم. اما دلم خوش است که چند روزنامه نگار دیگر در مراسم شرکت می کنند و گزارشی تهیه خواهند کرد. اما با کمال ناباوری می بینم پوشش خبری پس از مراسم هم بسیار رقیق است و حتی سایت های زنان ایران هم اعتنایی در خور، به آنچه در "تالار جهان" وزارت امور خارجۀ آلمان رخ داده نکرده اند !
در سایت مدرسۀ فمینیستی تنها عنوان مصاحبه با رضوان مقدم درج شده است و هرچه روی عنوان کلیک می کنم باز دوباره همان عنوان است که آشکار می شود. درست مثل جادۀ سر سبز توی کارت پستال ها که پیچ و تاب می خورد و بالا می رود اما به جایی نمی رسد. سایت تغییر برای برابری چند خطی را به این جایزه اختصاص داده است که نقل قولی است از گزارش و مصاحبه ای که رادیو زمانه با رضوان مقدم انجام داده و توضیح چندانی در مورد چند و چون جایزه و تاریخچۀ آن و مناسبت و اهمیت اجتماعی "کوادریگا" یا توضیحی در مورد افرادی که آنرا دریافت کرده اند ندارد.
آرزو می کنم زنان و مردان نه تنها در برابر قانون بلکه از نگاه رسانه ها برابر باشند . امیدوارم همبستگی زنانه مثل مراسم اهدا ء جایزه که فریبا داوودی مهاجر، ژالۀ گوهری و رضوان مقدم را همصدا کرد پر رنگ بماند و هیچکس ، هیچ زنی را به دلیل فروتنی زنانه نادیده نگیرد و کاری نکند که زنان برای دیده شدن ناچار شوند پا در کفش مردان کنند و برای "مورد توجه بودن" ویژه گی های زنانه شان را به باد دهند.

3 نظرات:
کاملا حق با شماست. این نکته بینی و دقت را کمتر در مقاله ها و گزارشها دیده ام.
با سپاس
ایراندخت امیدوار
نسرین خانم عزیز، مثل همیشه قشنگ نوشته ای و موضوع مهمی را مطرح کرده ای. من خودم در یک رسانه کار می کنم و اصلا متوجه اهدا این جایزه نشدم. به هر حال کوتاهی از من و امثال من بوده. معذرت. و ممنون که این موضوع را مطرح کرده ای.
با مهر
فریار
چگونه انسان برده می شود؟
http://farsiyad.com/?p=367
ارسال يک نظر