دیروز مثل همیشه به یکی از خوار و بار فروشی های ایرانی برلین سری زدم . صاحب مغازه یکی از فعالین سیاسی است که به آلمان پناهنده شده و حالا حرفۀ جدیدی برای گذران روزگار انتخاب کرده است. دوچرخه را جایی کنار ویترین قفل می کنم. صدای همهمه و بحث از مغازه به گوش می رسد. نور خورشید نمی گذارد درست داخل را ببینم . دقت می کنم و سایۀ کیسه های برنج و شیشه های آبلیمو را در قفسه ها می بینم و خاطرم جمع می شود که عوضی نیامده ام، اینجا نشستی در کار نیست و مغازه سر جایش است. وارد می شوم مرد میانسالی مشغول بحث کردن با خانم فروشنده است. لهجۀ غلیظ آذری دارد. بلند بلند حرف می زند و از خانم فروشنده می خواهد حرف هایش را تصدیق کند . آهسته بطرف بسته های تخمه کدو می روم که آخر مغازه توی قفسه های پر و پیمان چیده شده. وقتی کنار قفسه می رسم می بینم در فضای کوچکی که پشت مغازه است چند مرد مسن و میانسال جمع هستند و با حرارت در بارۀ انتخابات بحث می کنند. بسته ها را بر می دارم و می خواهم زود رد شوم . احساس می کنم مزاحمم و سر زده وارد حریم خصوصی این عده شدم. اما دیر شده و صاحب مغازه مرا می بیند. بیرون می آید و سلام و علیک . چهره ها برایم آشناست . یکی از مردانی که مو و ریش سپیدی دارد صدایم می زند. نامش را نمی دانم. اما یادم هست که روزی به من گفته بود "خانم من از وقتی فهمیده دیگه رادیو مولتی کولتی پخش نمیشه دپرسیون گرفته!" آنزمان متوجه نشدم این یک خوش آمد گویی ساده است و قدردانی، یا خانمش واقعا ناراحت شده. اینبار می گوید "خانم بصیری حالا که شما دیگه رادیو ندارین می خواستم نظرتان را در بارۀ انتخابات بپرسم!" غافلگیر شدم . همین دیروز و پریروز بود که فکر می کردم چه خوب که عضو هیچ حزبی نیستم! اگر بودم الان چکار می کردم ؟ چه نظری در مورد انتخابات داشتم؟ نه اینکه به این چیز ها فکر نکنم. اما همیشه که آدم نباید نظری داشته باشد! خوب... بعضی وقت ها آدم در شک و دو دلی می ماند. عقلش بجایی نمی رسد. آنوقت...آدم باید این شهامت را داشته باشد که بگوید نمی داند. یا بگوید شک دارد. شک داشتن به معنای نادانی نیست .شرط عقل است. بیانش هم نشانۀ شهامت است. وقتی در "فیس بوک" گردشی می کنم از عکس های سبز و آبی و قرمز که نشانۀ تحریم و یا ترجیح یک کاندیدا بر دیگری است حیرت می کنم. گاهی در عقل این آدمها شک می کنم و گاهی هم شهامت شان را می ستایم. چنان ولولۀ انتخابات به تن این ملت افتاده که هیچ جوری نمی شود آرام شان کرد. آنهم چه انتخاباتی!؟ انتخاباتی در چارچوب نظام و زیر نظر ولی فقیه با یک مشت کاندیدایی که یا ساده لوحند و یا در جنایات دست داشته اند. هیچکدام شان آدم هایی نیستند که بشود به حرف شان تکیه کرد و یا به حرفشان اعتماد کرد. ولولۀ انتخابات گریبان کسانی را که داد می زنند "تحریم" را هم گرفته است. کوروش زعیم انتخابات را خیمه شب بازی می نامد و نوشته ای دارد بلند بالا با عنوان "پیشنهاد برای نجات میهن" که در آن به عنوان سخنگوی بخش خاموش مردم تا تنور داغ است فهرست آرزو هایش را برای ایران آینده می نویسد. اقلا 40 ایمیل دریافت می کنم با این نوشته که بشکل وسیعی پخش شده است. در دلم بحال کسانی غبطه می خورم که فکر می کنند در تاریکی شب فقط کافی است خورشید را روی برگه ای نقاشی کنی ، تا جهان روشن شود. پاسخی که در مغازۀ خوار و بار فروشی به نگاه های منتظر مردان میان سال دادم، هیجان انگیز نیست و دردی را دوا نمی کند: گفتم "نمی دانم" احساس و عقلم در مورد انتخابات همسو نیستند. احساسم بیشک می گوید تحریم. اگر شناسنامه و کارت ملی داشتم و می توانستم رای بدهم ، به احتمال زیاد رای نمی دادم. دلم نمی خواهد دولتمردان پیشین این نظام را به نحوی تایید کنم. کسانی که آدم هایی را کشته اند یا با شکنجه هاشان روح شان را نابود کرده اند. آدمهایی که انسان های شریفی بودند. نمی خواهم به دولتمردان نظامی رای بدهم که هیچ حقی برای زنان قائل نیستند و جز بذل و بخشش هایی مثل اینکه "شش وزیرم را از میان بانوان انتخاب می کنم" ضرورتی نمی بینند که در کنار هزاران حرف و نقل و قولی که به مردم می دهند یک کلام بگویند من خیال دارم تلنگری به یکی از قوانین تبعیض آمیزی بزنم که زنان مملکتم سالهاست خواهان تغییر آن هستند. آنوقت ما دلمان خوش است که کاندیدایی دست زنش را در ملاء عام گرفته. انگار این دردی را از زنان کشور دوا می کند. دوست ندارم به دولتمردان پیشین نظامی رای بدهم که پدران و مادران و همسران کسانی را کشته اند که از نزدیک می شناسم و دوستشان دارم . رای دادن و اعتماد کردن به این افراد را بیش از هر چیز خیانت به خودم می دانم. این جنبۀ احساسی و شاید هم اخلاقی ماجراست. همیشه راه دلم را رفته ام فراسوی مصلحت گرایی و نظر این و آن و هیچگاه هم زیان نکرده ام. اما دلم این بار حرف دیگری هم دارد . و من در این میانه معطل ایستاده ام. می دانم که رای ندادن به نفع جناح افراطی نظام تمام می شود، به نفع احمدی نژاد و به نفع خامنه ای و به نفع جناحی که جسارت بیشتری در سرکوب مردم دارد. شرکت نکردن بیشک شانس احمدی نژاد را بالاتر می برد. اگر تحریم کارساز بود و نوعی قدرت نمایی مخالفان حکومت، شک نمی کردم و تحریم را انتخاب می کردم. اما از انتخابات های پیشین آموخته ایم که گرچه انتخابات آزاد نیست و آزادی هم نمی آورد اما برای مردم ما روزنه ای است و امکانی ولو محدود و کم اهمییت برای تاثیر گذاری. مردم در سلولی در بسته گرفتارند و هوای تازه و نور می خواهند. گیریم که هر چهار سال یکبار به اندازۀ یک عدس روزنی باز شود و هوا و نور از آن به داخل بریزد. این حق ایشان است که به این روزن پشت کنند و تحریم را برگزینند اما شرط انصاف نیست، منی که در فضای باز و آفتاب گرم لم داده ام به مردم بگویم این روزن برای نفس کشیدن کوچک است و کافی نیست. می خواهند گولتان بزنند. در این روزن را گل بگیرید. یعنی می توانم این را بگویم. اما مردم به من اعتنایی نخواهند کرد .وقتی از نفس تنگی دارند می میرند ، روزنی به اندازۀ ته سوزن هم برایشان غنیمت است ، چه برسد به عدس و چه بسا انگشت در این روزن کوچک فرو برند و کوشش کنند با فشار دادن و انگشت خونین سوراخ را گشاد تر کنند. اگر جانبداران جدایی دین از حکومت انتخابات را به خودی های محافظه کار واگذار کنند شمار آرائی که حکومت خون و جنون لازم دارد تا انتخاب شود ، یعنی حد نصاب نصف به علاوۀ یک، با شمار کمتری از آراء ممکن می شود و با توجه به اینکه دست کم ده در صد از آرایی که هر گز به صندوق ها ریخته نشده از صندوق ها بیرون خواهد آمد؛ با رای ندادن حکومت را دو دستی به احمدی نژاد واگذار می کنیم این به معنای بگیر و ببند های بیشتر زنان و فعالین حقوق بشر است، به معنای تنگ تر شدن فضای مطبوعات ، به معنای کنترل خیابانی شدید تر، به معنای تقویت خرافات و جادۀ امام زمان و هالۀ نور و دعوا بر سر انرژی هسته ای و نفی هلوکاست و فیلم های سر و دم بریده و کتاب هایی است که نه سری برای بریده شدن دارند و نه دمی برایشان مانده که لای تله بدهند و همان بهتر که وزارت ارشاد مردم را راحت کند و خمیر شان کند. چشمان منتظر مرد سپید مو هنوز به من دوخته شده . مردان دیگری که گرد او نشسته اند هم همه به من نگاه می کنند. باز تکرار می کنم ؛ نمی دانم! یکی می پرسد "خوب اگر کسی از شما خواست بهش توصیه کنید رای بدهد یا ندهد بهش چه می گوئید؟" معلوم نیست چرا اینهمه پافشاری می کنند! خودشان به نتیجه نرسیده اند؟ یا می خواهند با سوال کردن هاشان مرا به فکر وادارند و باعث شوند به "جبهۀ ایشان؟" بپیوندم و یا اصلا لنگ این مانده بودند که من وارد مغازه شوم و تخمه کدو بخرم تا ایشان تکلیف خودشان را روشن کنند که بالاخره بروند رای بدهند یا نروند. شاید هم دنبال "متحد" و "شریک جرم!" می گردند تا با خیال آسوده تر و وجدان راحت تر به دولتمردان رژیم رای بدهند . هر چه هست ول کن نیستند . می گویم شکافی میان عقل و احساسم در این زمینه وجود دارد. در انتخاب شک دارم و شک نشانۀ بی عقلی و بی تدبیری نیست. شک کردن موتور اندیشیدن و نهایت عقل است . می دانم تحریم کنندگان شماری نیستند که بشود بر ایشان تکیه کرد و قدرت مخالفان را به نمایش گذاشت. نه به این دلیل که مردم ایران این نظام را دوست دارند و یا فکر می کنند این انتخابات، انتخابات مردمی است . مردم ما دقیقا می دانند چه می خواهند، از این وضع خسته شده اند و میل شدیدی به تغییر و اصلاحات دارند و می خواهند تلاش کنند تغییری در این وضع بدهند . آدمهای منزه و پایبند اخلاق، انشاء های قشنگ و آرزو های خوب و رویای خوش، دردی را از ایشان دوا نمی کند. این بار هم بیشتر مخالفان پای صندوق های رای می روند. نه بخاطر اینکه موسوی محبوبیت زنده یاد ها شاملو و خواننده فرهاد را به قرض گرفته و نه بخاطر اینکه خوانندۀ محبوب مردمی محسن نامجو برای فیلم تبلیغاتی موسوی آواز خوانده و او را معبود خود چه گوارا می خواند و نه بخاطر اینکه کروبی با ساسی مانکن ملاقات کرده که در ویدیو هایش با زنان نیمه لخت و سرپتی آواز می خواند و می رقصد ، نه بخاطر سیب زمینی مجانی که احمدی نژاد از اموال عمومی در میدان های شهر خالی می کند، نه به دلیل نمک گیر شدن بابت چلوکبابی که این روز ها جانبداران موسوی "خرج" مردم می کنند و نه به دلیل "سه تا هندوانه و دو کیلو گوجه سبز" که سهم دست و دلبازی ستاد کروبی است در آشفته بازار انتخابات. شک دارم مردمی که پای صندوق های رای می روند و به میر حسین موسوی رای می دهند تحت تاثیری شعار های ایشان برای تغییر باشند یا تحت تاثیر، سرود ملی چپ های ایران "سر اومد زمستون" و "شبانۀ" فرهاد. ترانه ها و سرود ها و سروده هایی که به نفع موسوی برای فیلم تبلیغاتی اش "غصب" شده اند. یا تحت تاثیر آرزوهای قشنگ خاتمی در فیلم تبلیغاتی موسوی که از "شب" و از "تغییر" و "سحر" می گوید. مردم فراموش نکرده اند که "سید خندان" ایشان را در حساس ترین لحظات تنها گذاشت. فراموش نمی کنند که برخی از کتاب های شاملو هنوز پس از مرگش هم اجازۀ انتشار ندارند و کسی از دست اندر کاران دولت اصلاحات حاضر نشد سالنی دراختیار بازماندگان بگذارد تا مراسم یادبودی برایش بگیرند و در عوض چماق نیروی انتظامی در مراسم سر مزار حضور چشمگیری داشت و "دهان ها را می بوئیدند مبادا کسی بگوید دوستت دارم". مردم فراموش نمی کنند که هزاران نفر از جوانانی که "سر اومد زمستان" سرودشان بود ، در هنگام نخست وزیری موسوی اعدام شدند. حتی امروز که دوران طلایی وعده و وعید ها و گرفتن ژست های لیبرالی است ، موسوی جرات نمی کند و یا ضرورتی نمی بیند از آزادی دانشجویان معترض حرفی بزند و دعوت بزرگترین تشکل دانشجویی جانبدار اصلاحات را نمی پذیرد . حتی موسوی وعده نمی دهد قصد دارد برای تغییر یکی از قوانین تبعیض آمیز علیه زنان تلاش کند . موسوی وقتی لباس شخصی ها جلو چشمش پلاکاردهای دانشجویانی را پاره می کنند که بر آن نوشته شده "دانشجویان بهایی اخراجی را به دانشگاه باز گردانید." از خودش واکنشی نشان نمی دهد. آقای کروبی که امروز از ستادش ندای تغییر قانون اساسی بگوش می رسد در هیچ زمانی قاطعیتی از خود برای به کرسی نشاندن نظراتش نشان نداد وقتی به قول خودش با تقلب در انتخابات دورۀ نهم کنار گذاشته شد پس از چند اعتراض ملیح کنار کشید و با همۀ جرات و جسارت ساده لوحانه با یک تشر "رهبر" پروژه تلوزیون صبا را رها کرد . پروژۀ "تلوزیون صبا" با بوق و کرنا و سر دبیر نامداری مثل بهروز افخمی قرار بود 1384 راه اندازی شود اما کروبی با توضیحاتی مبهم آنرا "بطور موقت" تعطیل اعلام کرد . معلوم نیست پس از انتخابات کروبی با خودش چه می کند و حکومت چه بلایی سر ساسی مانکن می آورد که در آشفته بازار انتخابات دچار "شور حسینی" شده و ویدئو هایش در پارتی کرج که پر است از زنان نیمه برهنه که پیچ و تاب می خورند دست بدست می چرخد .
خلاصه ؛ انتخاب شدن این دو کاندیدا دردی را دوا نمی کند، و با اینهمه انتخاب شدن احمدی نژاد دردی بر درد های ملت ایران می افزاید و کشور ما را با ندانم کاری ها و خرافات و تنگ نظری با شتاب بیشتری بسوی جنگ و ویرانی و بحران اقتصادی می راند. وضعیت مردم ایران مثل ماجرای زنی است که کودکش برای زنده ماندن نیاز به کلیه دارد. دسترنجش کفایت نمی کند بهای کلیه را در بازار آزاد بپردازد. واسطه ها دوره اش کرده اند و به او در اذاء کلیه پیشنهاد همخوابگی می کنند. حالا این زن دو راه دارد و باید میان این دو راه یکی را انتخاب کند . حفظ احترام خودش و رد پیشنهادی که توهین به شخصیت اوست و تحقیر آمیز است یا تن فروشی و نجات جان فرزند. اگر شما جای این زن بودید چه می کردید؟ یا اگر زن از شما سوال می کرد چه کنم؛ به او چه پیشنهادی می کردید ؟
روزنامه نگارم و مسئول برابری حقوق زنان هستم در دانشگاه هنر برلین . آرزوهایم خیلی بزرگ، توقعاتم متوسط و امکاناتم خیلی کوچک است. وبلاگ نمی نوشتم چون سرم شلوغ است و بیش از این رابطه نمی خواستم. وبلاگ می نویسم چون دوست دارم پراکنده هایم یکجا جمع شوند و هفت ماهه به دنیا آمده ام و گاهی عجله دارم حرف هایم زود به گوش مخاطبانم برسد